تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
باید اعتراف کنم که غافلگیر شدم... کوهستان بروکبک آنگ لی خیلی از آن چیزی که فکر می کردم٬ بهتر بود. کارهای قبلی این کارگردان تایوانی تبار مقیم آمریکا را -حداقل مهم ترین شان را که دیده ام- دوست نداشتم. اوج این «دوست نداشتن» هالک بود که به نظرم لی نتوانسته بود به روح کمیک بوکی منبع الهامش نزدیک شود و با برداشتی سطحی در تدوین و فیلمیرداری و چندپاره کردن تصویر حسابی راه به خطا رفته بود. هنوز هم درباره هالک پای حرفم هستم و حاضرم درباره اش با هر کسی بحث کنم.
درباره بروکبک هم تا قبل از دیدنش٬ تصورم این بود که مهم ترین دلیل استقبال از فیلم پیوند فضای وسترن با یک رابطه همجنسگرایانه است و این که درنهایت با یک فیلم خوش ساخت و آبرومند طرف می شوم. اما فیلم خیلی فراتر از این حرف هاست.
رابطه عاطفی و جنسی میان دو مرد از هر طرف که نگاهش کنیم -چه در ایران٬ چه در هر کجای دیگر- یک انحراف از معیارهای اخلاقی و عرفی است. شاهکار آنگ لی این است که این رابطه را بسیار انسانی و البته بسیار باورپذیر ارائه می دهد. این اتفاق با کم ترین میزان استفاده از دیالوگ عملی می شود و می خواهم به جرات بگویم در دیالوگ نویسی و روایت٬ با یکی از مینی مالیستی ترین آثار این سال ها رو به رو شده ایم. دو شخصیت اصلی خیلی کم درباره احساس شان حرف می زنند٬ گذشت زمان بدون استفاده از میان نویس یا تمهیدهای مشابه احساس می شود و عمق رابطه در بازی ها و میزانسن شکل می گیرد.
بروکبک همچنین یک خصلت کمیاب دیگر هم دارد که رابطه انسانی را با رابطه انسان و طبیعت پیوند می زند و کوهستان بروکبک که انیس و جک اولین بار آنجا با هم رو به رو می شوند و رابطه شان شکل می گیرد٬ به ضلع سوم رابطه تبدیل می شود. در طول حدود بیست سالی که فیلم روایت می کند٬ آنها برای خلوت کردن به بروکبک می روند و انگار در خاطرات «اولین بار» غرق می شوند. نوع رابطه آنها با همسران شان هم وجه دیگر این پیوند است که البته به نقطه تفاوت این دو شخصیت بدل می شود. انیس به دلیل رابطه با جک زندگی خانوادگی اش از هم می پاشد٬ اما زندگی جک با همسرش بدون مشکل ادامه پیدا می کند.
یک ویژگی مهم دیگر بروکبک این است که رابطه میان دو مرد را که به معنای معمول و متعارف همجنس باز نیستند٬ به تصویر کشیده است. اولین بار اتفاق خودش می افتد و پس از جدایی٬ آنها تا چهار سال بعد همدیگر را نمی بینند. ازدواج می کنند٬ بچه دار می شوند و زندگی نرمالی را ادامه می دهند. در تمام سال های بعد هم این گونه است. عدم تطابق رابطه آنها با عرف٬ مانع وصال همیشگی شان است و به همین دلیل٬ فیلم حسرت عجیبی را منتقل می کند. اصلا بروکبک را می توان یک «رمانس حسرت بار» توصیف کرد. رمانسی که به تراژدی ختم می شود و تلخی اش تا مدت ها در وجود تماشاگر می ماند. به فرجام این رابطه اشاره نمی کنم که فیلم را خودتان ببینید و لذت ببرید.

با این حال همچنان فکر نمی کنم بروکبک در قیاس با تصادف (پل هگیس) فیلم بهتری است. اصلا مقایسه در این مورد خاص به نظرم ساده لوحانه ترین شکل برخورد است. البته قطعا دلیل اهدا نشدن اسکار بهترین فیلم به بروکبک موضوع خاصش است٬ اما این دلیل نمی شود که فکر کنیم تصادف یک فیلم آبکی آکادمی پسند است که به بهای قربانی شدن بروکبک اسکار بهترین فیلم را به دست آورده. انتخاب بین این دو فیلم کاملا به سلیقه ربط دارد. شخصا ترجیح می دهم انتخابی در کار نباشد و از هر دو لذت ببرم. ضمنا از اساس این گزاره را که «تصادف یک فیلم اخلاق گرایانه است و بروکبک یک فیلم رادیکال» به شدت رد می کنم. هر دو فیلم٬ انسانی ترین فیلم هایی هستند که اخیرا دیده ام.

مرتبط:
استقبال لبنانی ها از «بروکبک»
+ نوشته شده در 85/01/23ساعت 23:43 توسط علی مصلح |

آقا تبریک... خبر خوش اعلام شد. دو بار هم اعلام شد. اول رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام اعلام کرد و یکی دو ساعت بعد رئیس جمهور. ما هم رفتیم توی باشگاه هسته ای! فردا صبح مدرسه ها زنگ شادی می زنن.
دیگه چی می خواین؟...

مرتبط:
درباره پیشدستی رفسنجانی در اعلام «خبر خوش»
خبر CNN درباره دستیابی ایران به چرخه سوخت (انگلیسی)
خبر AP (انگلیسی)
نفت ۷۱ دلاری

+ نوشته شده در 85/01/22ساعت 22:15 توسط علی مصلح

مهرداد اسکویی دوست من است. مستندساز خوبی هم هست و فیلم هایش در جشنواره های بین المللی موفقیت های زیادی به دست آورده اند. به جرات می توان گفت او جزو پرافتخارترین مستندسازان نسل جدید ایران است.
آخرین فیلم به نمایش درآمده او -از پس برقع- تا به حال نزدیک به ۲۰ جایزه داخلی و خارجی برده و در جشنواره معتبری مثل آمستردام (IDFA) به نمایش درآمده است...
اما نمی دانم چرا بعضی وقت ها درباره موفقیت های او در سطح بین المللی اغراق می شود. ایسنا دیروز خبر داد که از پس برقع جایزه بهترین فیلم جشنواره مستند مونترال را به دست آورده است. در حالی که جشنواره مستند مونترال در ماه نوامبر برگزار می شود و اتفاقا در آخرین دوره اش بخش ویژه ای را به سینمای مستند ایران اختصاص داده بود و اتفاقا «برقع» هم در این برنامه حضور داشت.
ظاهرا جایزه ای که به آن اشاره می شود٬ در جشنواره فیلم های حقوق بشر مونترال اهدا شده که از 24 تا 26 مارس برگزار شد. البته این جشنواره وب سایت اختصاصی ندارد. حداقل من پیدا نکرده ام. پس از کجا می دانم؟ خبر را خود اسکویی پیش از عید داد و با فروتنی همیشگی اش این کار را کرد. خبرش را در پایگاه خبری فیلم کوتاه می توانید ببینید.
متاسفانه بخش سینمایی ایسنا که همکاران زحمتکشی هم در آن مشغول به کارند٬ تخصص ویژه ای در انتشار اخبار نادرست درباره حضورها و موفقیت های بین المللی سینمای ایران دارد که البته ناشی از بی دقتی است٬ نه سوءنیت. قبلا هم از این گاف ها داده و از آنجا که نسبت به این حیطه حساسیت دارم٬ به اشکال گوناگون این مساله را به دوستان منتقل کرده ام٬ اما... بگذریم!
حالا این خبر مونترال را هر کسی داده به ایسنا٬ بد نیست مهرداد خبر را اصلاح کند. چون این خبرها آرشیو می شوند و وقتی چند سال بعد قرار است به آنها ارجاع داده شود٬ به اشتباه های تاریخی می انجامد. مثلا پارسال زن زیادی در یک جشنواره کوچک در آمریکا جایزه گرفت و چون آن جشنواره در سن فرانسیسکو برگزار می شد٬ این خبر منتشر شد که جایزه جشنواره سن فرانسیسکو را که جشنواره معتبری هم هست٬ به دست آورده. البته بعضی وقت ها این اشتباه ها کار خود فیلمسازان محترم است و سرآمد همه آنها هم که می دانید کیست... اگر نمی دانید٬ چند پست پایین تر را نگاهی بیاندازید!
+ نوشته شده در 85/01/19ساعت 13:50 توسط علی مصلح |

جبهه دموکراسی خواهی و حقوق بشر را یادتان هست؟ تشکیل این جبهه شعار محوری دکتر معین در انتخابات ریاست جمهوری پارسال بود. بعد از شکست ناامید کننده او در انتخابات -پنجم شدن بین شش نفر ناامید کننده نیست؟- جز چند خبر پراکنده اتفاق خاصی نیفتاد. حالا ایلنا -تنهاخبرگزاری ای که اخبار سیاسی اش هنوز به دردبخور است- از قول هادی قابل گزارش داده که منشور این جبهه اواخر اردیبهشت منتشر می شود.
راستی٬ کسی از دکتر معین خبر دارد؟

مرتبط:
تلاش برای اجماع اصلاح طلبان روزآنلاین
+ نوشته شده در 85/01/15ساعت 12:32 توسط علی مصلح |

«چرا اینهمه فرق می‌كند تاریكی با تاریكی؟ چرا تاریكی تهِ گور فرق می‌كند با تاریكی اتاق؟ ... فرق می‌كند با تاریكی تهِ چاه؟ ... فرق می‌كند با تاریكی زهدان؟... وقتی دایی، با آن دو حفر‌ه‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت كه انگار می‌بیند. طوری برگشت كه من ترسیدم. تو بگو، " نایی".  چرا تاریكی ازل فرق می‌كند با تاریكی ابد؟ چرا تاریكی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود، نایی؟ تو كه از ستاره‌ی دیگری آمده‌ای... تو بگو...»

چاه بابل
با این جمله ها شروع می شود. یک رمان پیچ در پیچ و سرشار از روایت های فرعی که رضا قاسمی اخیرا متن کامل آن را روی وب سایتش منتشر کرده است.
قاسمی که مقیم فرانسه است ظاهرا٬ طی دو سه سال گذشته با همنوایی شبانه ارکستر چوبها در ایران مشهور شد. این رمان و چراغ ها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد در یک سال منتشر شدند و حسابی گُل کردند٬ جوایز ادبی را درو کردند و به چاپ های چندم رسیدند. همنوایی شبانه... را هنوز نخوانده ام٬ چون زمان انتشارش٬ خواندنش مُد شده بود. در محافل جوجه انتلکتوئل ها مدام درباره اش و تفاوت هایش با رمان خانم پیرزاد داد سخن داده می شد و از آنجا که نسبت به این جوهای مُدزدگی آلرژی دارم٬ از روی لج و البته فرار از تاثیر حرف هایی که شنیده بودم٬ گذاشتمش برای وقت مناسب. چراغ ها... را هم تازه پارسال خواندم٬ وقتی رمان جدید پیرزاد منتشر شده بود!
می خواستم در این تعطیلات نفرین شده عید همنوایی شبانه... را بخوانم که برخوردم به چاه بابل. این رمان را نشر باران در سوئد منتشر کرده و رضا قاسمی اخیرا متن کامل را در دو فرمت HTML و PDF در اختیار گذاشته است. وسوسه خواندن متنی که از فیلتر ممیزی نگذشته وقتی به خواندن چنین متنی می رسد٬ لذتش بیشتر و بیشتر می شود. نسل ما مجبور بوده از ورای کلمات موجود٬ حذف شده ها را سفیدخوانی کند و مفهوم مورد نظر نویسنده را با رنج و مشقت دریابد٬ اما در برخورد با یک متن ممیزی نشده٬ می توان انرژی را تنها متمرکز کرد بر کلمات موجود و مفهوم پشت آنها را مزمزه کرد.
درباره چاه بابل چند نکته بیش از هر چیز خوشایند است:
۱- لحن گستاخانه رمان. قاسمی به هیچ کس و هیچ چیز رحم نمی کند٬ نه شخصیت هایش٬ نه مفاهیم انسانی کلیشه ای و اخلاقی و البته نه به منابع ارجاع های واقعی اش. این گستاخی بیرحمانه عجیب با جو این زمانه هماهنگ است. زمانه ای که ما درش زندگی می کنیم.
۲- تصویر تلخی که از مهاجران و تبعیدی های ایرانی می دهد. بخصوص قابل توجه آنها که کعبه آمال شان «پغیس» و «فوغونس» است باید عبرت آموز باشد. داستان در پاریس می گذرد و نشان می دهد وقتی روح در عذاب باشد٬ اقامت در جوار برج ایفل هم این عذاب را در هم نمی شکند.
۳- اغلب شخصیت های رمان یا حرام زاده اند٬ یا سر راهی. این نکته بسیار کلیدی و تعیین کننده ای است. بخشی از عذاب روحی آدم های این دنیا به بحران هویت شان ارتباط دارد.
۴- سرنوشت اغلب شخصیت ها سیاه است. روزنه امیدی نیست. مندو کور می شود٬ کمال از فرط عذاب وجدان می میرد٬ نادر خانواده اش از هم می پاشد٬ فلیسیا به دنبال سرنوشتی مبهم به آمریکا می رود٬ آرتور از هنر فاصله می گیرد٬ روژه لوکنت می میرد٬ رمان «ف.و.ژ» خراب می شود٬ ایلچی نمی تواند با تزار دیدار کند... و حتی مشخص می شود ناهید به آسمان صعود نکرده٬ بلکه هاروت و ماروت سرش را زیر آب کرده اند و در خانه اش به خاک سپرده اند. هاروت و ماروت هم از مقام فرشته به سرنوشت ابدی عذاب دنیوی سقوط کرده اند و باید در چاه بابل معلق بمانند.
خواندن این رمان را می شود به همه توصیه کرد...
+ نوشته شده در 85/01/12ساعت 15:25 توسط علی مصلح |

می گویند سربازهای قزاق وقتی می بینند در جنگ دارند شکست می خورند٬ کار عجیبی می کنند. دراز می کشند روی زمین٬ طاقباز٬ به آسمان بالای سرشان نگاه می کنند و منتظر حادثه می شوند. این حادثه هر چیزی می تواند باشد٬ مرگ٬ نجات یا ... مهم این است که در آن لحظه ها به آسمان نگاه می کنند...
توصیه خوبی است به همه کسانی که فکر می کنند یک جوری ته خط رسیده اند.
البته این حکایت رایت دارد و مال یکی از معدود رفقای قدیمی است که حرمت رفاقت را هنوز نگه داشته...

+ نوشته شده در 85/01/11ساعت 22:32 توسط علی مصلح

خبرگزاری اسوشیتدپرس چند دقیقه پیش خبر داد که ۱۵ عضو شورای امنیت بر سر بیانیه ای که از ایران می خواهد غنی سازی اورانیوم را به حالت تعویق درآرد٬ به توافق رسیدند.
متن خبر (انگلیسی) را ببینید. به ایران ۳۰ روز مهلت داده شده و پس از این مدت آژانس بین المللی انرژی اتمی در گزارشی به شورای امنیت مراتب را گزارش خواهد داد. ظاهرا یکی از اختلاف ها بر سر مدت مهلتی بود که می خواستند به ما بدهند که با اصرار چین و روسیه از دو هفته به یک ماه رسید.
از فردا هم سیل واکنش های داخلی و خارجی به صدور بیانیه آغاز می شود. اما سوال اساسی این است که بعد از یک ماه چه می شود...؟ کسی جواب این سوال را می داند؟
+ نوشته شده در 85/01/10ساعت 2:17 توسط علی مصلح |

آقای بهمن قبادی شارلاتانی را از حد گذرانده و اعلام کرده: «من همچنان بر سر حرف خود هستم اگرمي‌بينيد فيلمي را جلوي دوربين بردم٬ از همين جا اعلام مي‌كنم اين فيلم در ايران ساخته نمي‌شود٬ در يك ناكجاآباد فيلمبرداري مي‌شود كه پاي هيچ کسي به آنجا نرسيده است و نخواهد رسيد».
ایشان که به بهانه کمبود ده حلقه نگاتیو (!) ادعا کرده فیلمبرداری فیلمش نیمه تمام مانده٬ فراموش کرده که تا به حال چند خبرنگار سر صحنه فیلمبرداری فیلمش در کردستان رفته اند و باز از آن حرف های سوررئال زده که محل فیلمبرداری فیلم ناکجاآباد است. شماره آخر ماهنامه فیلم مصاحبه ای با هدیه تهرانی منتشر کرده که سر صحنه همین فیلم انجام شده. باید از مصاحبه کننده پرسید برای انجام این مصاحبه پايش به كجا رسيده...؟!
آقای قبادی ضمنا تصور کرده سرمایه گذار فیلم که یک بنیاد اروپایی است٬ تولید یک فیلم را به خاطر چند حلقه نگاتیو متوقف می کند. باید نازید به این همه شهرستانی بازی! واقعا آدم درمی ماند در این میزان اعتماد به نفس در احمق فرض کردن مردم و متاسف مي شود كه پيك هاي فرهنگي ايران در سطح جهان چنين پديده هايي هستند. متن خبر را بخوانید و شما هم لذتش را ببرید!

تکمله
دوستان عزیزی را که در کامنت های شان معترض شده اند به این نکته توجه می دهم که شارلاتان بازی ربطی به کیفیت کاری ندارد. یک فیلمساز خوب می تواند شارلاتان خوبی باشد و این روزها در کشور عزیزمان برای موفقیت در هر شغلی اغلب باید شارلاتان خوبی هم بود! هرچند که شخصا معتقدم آقای قبادی فیلمساز خوبی هم نیست... ضمنا این دوستان را به خبر جدید ارجاع می دهم که فیلمبرداری فیلم جدید قبادی تمام شده و ماجرای تمام شدن نگاتیو از اساس دروغی بیش نبوده!
+ نوشته شده در 85/01/06ساعت 16:7 توسط علی مصلح |

سال ۸۵ هم با مرگ آغاز شد. ایلنا امروز خبر داد که سروش خلیلی روز اول فروردین درگذشت. فکر می کردیم سال ۸۴ سال مرگ بوده. این یکی هنوز نیامده شروع کرد!
سروش خلیلی را می شود با چهره و صدای دوست داشتنی اش به یاد آورد. او همان طلافروش ارمنی قسمت اول سریال هزاردستان بود. گمانم اسمش قازاریان بود. در خیلی از سریال های تلویزیونی نقش های مکمل بازی می کرد. چشم های ریزش که از پشت عینک ته استکانی دودو می زد٬ به یاد می ماند.
سالی که نکوست از بهارش پیداست!
+ نوشته شده در 85/01/02ساعت 16:6 توسط علی مصلح |