تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
ستاره می شود (همان ستاره ها٬ جلد یک) را ندیدم. گفتند آبرومند بوده. دیشب هرجوری بود خودم را به سینما صحرا رساندم تا ستاره بود (ستاره ها٬ جلد سه) را از دست ندهم. اما کاش از دست می دادم. فریدون جیرانی خودش خیلی دوست داشتنی است. گفته ستاره بود شخصی ترین فیلمش است. نمی دانم شخصی بودن دقیقا یعنی چی... چیزی که من دیدم٬ بدترین فیلم جیرانی بود. این شاید به خاطر همان شیفتگی بیش ازحد به سوژه باشد٬ همان شخصی بودن.
فیلم نه تنها کند است٬ بلکه به شکل آزاردهنده ای تویش آب بسته شده. در سکانس دوم که در ماشین می گذرد٬ حدود دو دقیقه بی دلیل نماهایی از داخل ماشین گرفته شده که در حال حرکت به سمت مقصد است. داخل تئاتر پارس دختر خبرنگار٬ ببخشید دبیر سرویس٬ پشت در اتاق ابراهیم مشرقی مدام راه می رود و نمای تکراری زاویه دید او از ساختمان نیمه ویران را می بینیم. وقتی سه بازیگر قدیمی بالای سر جنازه می آیند٬ مدام دیالوگ های بی ربط می شنویم. از این لحظه های اضافه در فیلم زیاد است. آدم یاد سریال های تلویزیونی می افتد. ستاره بود قرار بوده یک اپیزود از یک فیلم باشد که حالا تبدیل به یک فیلم مستقل شده. این را به راحتی می توان تشخیص داد.
نمی دانم چه اصراری وجود دارد که اندیشه فولادوند بازیگر حرفه ای و پرکار سینمای ایران باشد؟ او ترانه سرای خوبی است٬ اما رگه ای از استعداد بازیگری ندارد٬ حداقل به استناد سربازهای جمعه و ستاره بود. نمی دانم در جلد یک چه طور بوده٬ ولی در جلد سه بدجوری جلوی دوربین ناراحت است. انگار جن دیده؛ عضلات منقبض و چشم هایی که می خواهند از کاسه بیرون بزنند. با عرض معذرت جذابیت خاصی هم در چهره اش نیست که جیرانی فیلم را با کلوزآپ چند دقیقه ای او شروع کرده است. خنده های بی دلیل مرتضی احمدیِ دوست داشتنی اصلا دوست داشتنی نیست. خسرو شکیبایی هم... بگذریم...
ساخت و کارگردانی فیلم خیلی آماتوری است. شخصیت ها خیلی سردستی می آیند مقابل دوربین و دیالوگ شان را می گویند. وقتی فیلم تمام شد٬ یاد مستندهایی از فیلمسازان جوان افتادم که از زمان تصمیم به ساخت تا ساخت شان چند روز بیشتر طول نمی کشد. هیچ طراحی خاص٬ لحظه تاثیرگذار٬ ایده تصویری بدیع و از همه مهمتر یکدستی در فیلم قابل ردیابی نیست. تکرار می کنم٬ شیفتگی به موضوع غربت و تنهایی بازیگران قدیمی بدجوری کار دست جیرانی داده است.
از همه مهم تر این که مگر ستاره بود ادای احترامی به بازیگران قدیمی سینمای ایران نیست؟ پس چرا تصویر ناجوری از چهار بازیگر قدیمی که هنوز زنده اند٬ ارائه می کند؟ نمی دانم مهین بزرگی٬ مرتضی احمدی٬ داریوش اسدزاده و فهیمه راستکار فیلم را دیده اند یا نه؟ اما برداشت من این بود: همگی آنها (که در نقش خودشان بازی می کنند) آدم های خودشیفته٬ بی خیال٬ سوءاستفاده چی و بی عاطفه ای هستند. باور کنید من آنها را نمی شناسم. ستاره بود چنین تصویری از آنها در ذهنم ساخته است!

چهارشنبه سوری را هم دیروز دیدم. تا حالا بهترین فیلم جشنواره است و مطمئنم عنوان بهترین را نگه می دارد. خیلی زود درباره اش می نویسم. باید ذهنم را جمع و جور کنم...

+ نوشته شده در  84/11/05ساعت 19:22  توسط علی مصلح  | 
آقا محض اطلاع باید بگویم که چند روز قبل از شروع جشنواره٬ به دلایلی که الان لزومی به توضیح دادن شان نیست (و ممکن است به زودی لزومش ایجاد شود)٬ دیگر با بولتن جشنواره فیلم فجر همکاری نمی کنم. اگر دقت کنید٬ اسم بنده در شناسنامه بولتن دیده نمی شود. قضاوت درباره سود و زیان طرفین هم با خودتان!
+ نوشته شده در  84/11/03ساعت 18:52  توسط علی مصلح  | 
نمی دانم چرا توقعم از کارگران مشغول کارند بالاتر بود. البته فیلم همینطوری هم یک سروگردن بالاتر از تولیدات سینمای بدنه و فیلم های متفاوت نمای این سالهاست٬ اما نوعی شتابزدگی در ساخته شدنش حس می شود. شاید هم به خاطر شناختن مانی حقیقی و علاقه بیش از حدم به آبادان باشد٬ نمی دانم... ایده مرکزی فیلم فوق العاده است‌٬ یک موقعیت ابزورد برای چهار شخصیت که به تدریج باعث شناخت بیشتر آنها از یکدیگر و ما از همه آنها می شود. کاراکتری که رضا کیانیان بازی می کند٬ کم نظیر است و مابه ازایش در جامعه امروز ما فراوان. شنیده بودم بازی امید روحانی فوق العاده است که نبود٬ چون اتفاق بازی ها یکدست است و پسیانی و حامد و کلاری هم خوب بودند. پایان فیلم غافلگیر کننده و کوبنده است٬ اما ایده هایی مثل حسادت رفقا به کلاری یا شورش بی دلیل پسیانی درست جا نمی افتد.

تماشای پنهان مایکل هانکه یک حادثه بزرگ بود. متاسفانه رفقای مطبوعاتی نمایی از «پنهان»نشان دادند فیلم های درجه دو و سه وطنی برای شان مهم تر است و از نمایش پنهان استقبال نکردند و مطمئنم که وقتی دی وی دی اش را ببینند٬ از این که فرصت تماشای نسخه سی و پنج میلی متری فیلم روی پرده را از دست داده اند٬ پشیمان خواهند شد. اثر جدید هانکه ورای ارزش های سینمایی اش٬ هشداری است درباره زندگی در جهان پس از یازدهم سپتامبر. این که مدام وهم داشته باشی غریبه ای دارد مخفیانه تو را تماشا می کند و کاری هم از دستت ساخته نیست. هرچه بیشتر می گردی٬ کمتر می یابی و وقتی مطمئن شده ای «پنهان» را پیدا کرده ای٬ باز اطمینانت فرو می ریزد. فضای حاکم بر روابط به طرز هولناکی سرد و خاکستری است. سبک بصری و تاکید بیش از حد بر قاب های ساکن و خالی و پیوند این تصاویر به هم برسونی است٬ حتی بیش تر از زمان گرگ و میش. هانکه هم ظاهرا هرچه می گذرد٬ بیشتر از این سکون تهدیدکننده خوشش می آید و سادیسم آشکار بازی های خنده دار را فیلم به فیلم درونی تر و مرموزتر می کند. پنهان یک صحنه خودکشی هم دارد که شتک می زند و از دل آن مخفی کاری ناگهان توی صورت آدم می پاشد...

آفساید یک بیانیه نسبتا تاثیرگذار ایرانی است به سبک جعفر پناهی که البته به اندازه دایره و طلای سرخ آدم را اذیت نمی کند. پناهی اگر مقاله نویس می شد٬ مطمئنا امروز از اکبر گنجی مشهورتر بود. او دوست دارد در نمایش مناسبات اجتماعی شامل هنجارها و ناهنجاری ها اغراق کند و به همین دلیل نمایش مردسالاری در آفساید محدود می شود به گران تر فروختن بلیت بازار سیاه توسط دستفروش مرد به دختر بی پناهی که برای یک مساله انسانی به ورزشگاه آمده و سربازهای زبان نفهمی که معتقدند توالت زنانه و مردانه در هر شرایطی باید جدا باشند. البته این بار در پایان فیلم همه تبرئه می شوند و سرود «ای ایران» می آید که یعنی همه از زن و مرد و زندانی و زندانبان در یک موفقیت ملی به اندازه هم سهیم هستند. راستش وقتی بعد از آن همه شعار٬ فیلم با سرود ای ایران تمام شد٬ داشتم کهیر می زدم. آفساید ضمنا نشان می دهد که پناهی باید سالی یک فیلم در دفاع از حقوق زنان بسازد و درعوض تهمینه میلانی برود به امور معماری و خانه داری برسد. موقع نمایش فیلم٬ احتمالا وقتی دختر لات منش با کله می زند توی صورت پسر ترقه باز٬ در سالن سینما فمینیست های دوآتشه حسابی دل شان خنک می شود و حتی ممکن است از فرط هیجان کف و سوت را هم چاشنی کار کنند. البته پناهی در این نوع فیلمسازی تبحر خاصی پیدا کرده و سبک کارگردانی اش سهل و ممتنع است که با محتوا همخوانی دارد. سیستم HD و کار محمود کلاری هم کولاک است...
+ نوشته شده در  84/11/03ساعت 0:34  توسط علی مصلح  |