تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
دیشب برای اولین بار سوار یک سواری کرایه شدم که راننده اش زن بود٬ یک خانم حدودا پنجاه ساله سرحال که با پژو آردی سبز رنگش مسافرکشی می کرد. باید اعتراف کنم اگر سوز استخوان سوز ساعت ۱۲ شب نبود٬ سوار نمی شدم. همیشه با دیدن این منظره فلبم فشرده می شد (می دانم تعبیر کلیشه ای و مسخره ایست٬ اما دقیقا همین اتفاق می افتاد). چرا باید یک زن به جای خانه٬ پشت فرمان بنشیند و برای خلق الله بوق بزند؟ نمی خواستم این منظره را از نزدیک تر ببینم...
دیشب تا اندازه ای این احساس برطرف شد. خانم راننده حسابی با کارش حال می کرد (یا وانمود می کرد دارد حال می کند و این کار را خیلی خوب انجام می داد)٬ برای مسافرکش های مرد کُری می خواند و از همه جالب تر این که به من و سایر مسافران می گفت: «پسرم». طبیعی است که همه مسافران٬ مردهای جوانی مثل من بودند که مثل سگ پاسوخته از صبح تا شب می دوند و آن موقع تازه داشتند برمی گشتند خانه های شان تا کپه مرگ شان را بگذارند و فردا صبح از نو... همه این چس ناله ها را کردم که بگویم احتمالا اگر دختر جوانی هم می بود٬ خانم راننده بهش می گفت: «دخترم»!
خانم راننده البته کرایه بیشتری از من گرفت٬ اما  اعتراض که نکردم هیچ٬ کلی هم خوشحال شدم. به این فکر کردم که یکی دو ساعت دیگر وقتی با دست پر پیش بچه هایش یا شوهر علیلش یا... برمی گردد٬ آنها چقدر شاد می شوند. این هم سهم آدمی مثل من از این شادی بود... (مردم ازبس آدم خوبی هستم!!)...

پی نوشت
عجیب است٬ ولی اشاره به این که رانندگی کار زنانه نیست و زنی با این سن و سال بهتر است در خانه پیش خانواده اش بماند٬ به بعضی دوستان فمینیست و غیرفمینیست برخورده... شاید من نمی دانم٬ اما بد نیست اگر کسی اطلاع دقیق دارد٬ اعلام کند در کشورهای دیگر چند درصد از رانندگان تاکسی٬ زن هستند (طبیعتا آنها پدیده ای با عنوان «مسافرکشی» ندارند!). به نظرم اعتراض به این مساله همان قدر بی اساس است که اگر ببینیم یک مرد خانه داری می کند و از آن ابراز تعجب کنیم٬ جماعت مردسالار اعتراض کنند که که کی گفته جای مردها خارج از خانه است؟!

+ نوشته شده در  84/10/28ساعت 11:33  توسط علی مصلح  | 
۱- بعد از چهار سال دوری٬ کار کردن دوباره در بولتن جشنواره فجر حاوی تجربه های آموزنده ای است. قضایا پیچیده تر از آن است که بشود توضیح شان داد. فقط خدا عاقبت ما را به خیر کند...

۲- لارس فون تریه که نمی دانم شما هم به اندازه من باهاش حال می کنید یا نه٬ اواخر ژانویه به شکل مجازی و از طریق تکنولوژی جدید با دوستدارانش در آمریکا گفت و گو می کند. خبرش را اینجا بخوانید. نکته این است که او تا به حال پایش را در آمریکا نگذاشته٬ اما یکی از تاثیرگذارترین فیلم ها درباره آمریکا (داگویل) را ساخته که قسمت دومش (ماندرلی) سال ۲۰۰۵ برای اولین بار در جشنواره کن به نمایش درآمد و تا چند روز دیگر هم -اگر اتفاق خاصی نیفتد- در جشنواره فجر خودمان روی پرده می رود. این دانمارکی دیوانه که جنونش حسابی دوست داشتنی است٬ قرار است با یک فیلم دیگر با نام واشنگتن تریلوژی اش را کامل کند. حالا غرض از همه این حرف ها این که اگر او نمی خواهد پایش را به قاره جدید بگذارد٬ پخش کننده این قدر شعور دارد که هوای علاقه مندان آمریکایی اش را داشته باشد. در این دنیای تکنولوژیک مجازی ما کجا ایستاده ایم؟ اگر کسی جوابی دارد٬ بگوید که ما هم از حیرانی دربیاییم!
+ نوشته شده در  84/10/23ساعت 3:33  توسط علی مصلح  | 
نمونه جدید سنجاق شدن فیلمساز به فیلم٬ صحبت های نیکی کریمی پس از نمایش یک شب در موزه هنرهای معاصر تهران است. اظهارنظرهایی از این دست که «این فیلم متعلق به سینمای متعارف نیست»٬ «سوژه خیلی شخصی است» و اجتماعی خواندن فیلم توسط ایشان چه چیز جدیدی نصیب تماشاگر فیلم می کند؟ این نوع قضاوت درباره فیلم از سوی فیلمساز اخیرا بین کارگردان های فیلم اولی یا دومی بدجوری متداول شده است. اخیرا یک فیلمساز جوان که تازه فیلم دومش را تمام کرده است٬ گفته بود سینمای من یک سینمای مستقل و معترض است! حالا هم که خانم کریمی خودش فیلم خودش را «نامتعارف» و «اجتماعی» و «شخصی» می خواند.
این چه توهمی است؟ این جور حرف زدن مال تماشاگر است. اگر قرار است در شکل عمومی منتشر شود٬ کار منتقد است. فیلمساز که نباید به اصطلاح برای حودش نوشابه باز کند. فیلمساز که نباید با الفاظ کلی برای اثرش اعتبار بخرد. فیلمساز که نباید...
به علاوه٬ مگر نامتعارف و اجتماعی و شخصی بودن یک فیلم خود به خود فضیلت است؟ فیلم به عنوان یک اثر هنری یا می تواند بر مخاطبش تاثیر بگذارد یا نمی تواند. این هم از یک سو به توانایی کارگردان و ازسوی دیگر به سلیقه و میزان آگاهی و شناخت مخاطب و حتی احوال شخصی اش در لحظه مواجهه با اثر برمی گردد. حالا این که اثر نامتعارف هست یا نیست٬ اجتماعی هست یا نیست٬ شخصی هست یا نیست٬ به مخاطب  چه ربطی دارد؟ نیکی کریمی کارنامه قابل دفاعی دارد٬ البته در مقام بازیگر. او اخیرا این کارنامه اش را دارد زیر سوال می برد. از حرف هایی که در جشنواره کن زده بود تا این اظهارنظر اخیر٬ نوعی تمایل عجیب به روشنفکرنمایی در حرف هایش دیده می شود. اما متاسفانه کارگردان خوب بودن ربطی به حرف های روشنفکرانه زدن ندارد.
+ نوشته شده در  84/10/11ساعت 14:15  توسط علی مصلح  | 
اگر تا به حال فیلم تصادف (پل هگیس) را ندیده اید٬ توصیه می کنم که در اسرع وقت یک نسخه DVD از آن تهیه کنید و با دقت تماشایش کنید. فیلم غریبی است. خط روایی ثابت و یگانه ندارد و از چند خرده روایت تشکیل شده که به شکل موازی با هم پیوند خورده اند. همه این خرده روایت ها هم به شکل مستقیم با نژادپرستی و مشکلات اقلیت ها در یک جامعه نمونه ای آمریکایی -لس آنجلس- مرتبط است.
یکی از آنها به یک خانواده ایرانی می پردازد و پرداخت آن خیلی بهتر از خانه ای از شن و مه است که پارسال آمد و شهره آغداشلو و بن کینگزلی و جنیفر کانلی در آن بازی می کردند.
آنچه تصادف را در ذهن ماندگار می کند، دیدگاه کارگردان به شخصیت هاست. آنها انسان هایی گرفتار اند که در موقعیت های متفاوت، رفتارها و واکنش های مختلف -و حتی متضاد- بروز می دهند. پرداخت این نسبیت با موقعیت های دراماتیکی که هگیس برای شان تدارک دیده، فوق العاده است. همچنین فیلم نشان می دهد مفاهیمی مثل عشق، نفرت، تعصب، ایثار و از همه مهم تر نژادپرستی در دنیای امروز تا چه حد نسبی و شکننده اند. وقتی پلیس نژادپرست (با بازی مت دیلن) که یک شب پیش تا مرز تجاوز جنسی به زن کارگردان تلویزیونی پیش رفته بود، تنها کسی است که روز بعد به داد او می رسد و از میان آهن پاره های اتومبیل چپ شده نجاتش می دهد، قلب در سینه فرو می ریزد. زن که به خاطر رفتار شب گذشته پلیس تا مرز فروپاشی زندگی خانوادگی پیش رفته، وقتی به سمت آمبولانس می رود، برمی گردد و  با محبت به پلیس نگاه می کند. این نگاه و نگاه متقابل پلیس مجبورمان می کند به این فکر کنیم که قضاوت درباره رفتار انسان ها چه فرایند پیچیده و تودرتویی است.
تصادف موقعیت های آدم هایی در آستانه فاجعه را مقابل چشم و ذهن ما می آورد و به جز یک مورد (مرگ اتفاقی برادر پلیس سیاه پوست در اواخر فیلم) فاجعه کامل نمی شود. در هر مورد، منش و سلوک آدم ها وقتی به آستانه فاجعه می رسند و از آن عبور می کنند، با گذشته متفاوت می شود؛ پلیس نژادپرست به زن سیاه پوست کمک می کند، مرد ایرانی به وجود یک نیروی ماورایی ایمان می آورد، زن دادستان باور می کند که تنها دوست واقعی اش خدمتکار سیاه پوست است، مرد مکزیکی به آرامش می رسد و...
اما فیلم در پایان باج هم نمی دهد. زندگی ادامه دارد و مشکلات همه آدم ها همچنان به قوت خودش باقی است. برای همین فیلم با یک تصادف به پایان می رسد و بعد دوربین بالا می آید و لس آنجلس غرق در برف شبانه را به تصویر می کشد.
تصویری که از این شهر به نمایش درمی آید، نوعی آشنازدایی از آرمانشهر رویای آمریکایی هم هست. فیلم با این جمله پلیس سیاه پوست (دان چیدل) آغاز می شود که ... همه جا می توان دوستی داشت به جز لس آنجلس...
+ نوشته شده در  84/10/09ساعت 18:42  توسط علی مصلح  | 
آقا این چه بساطی است که بعضی روزنامه ها و خبرگزاری ها راه انداخته اند؟ به بهانه حمایت از سینمای فرهنگی دارند مدام بر طبل دخالت دولت در سینما (به طور خاص اکران فیلم ها) می کوبند. اگر فیلم های میرکریمی٬ مجیدی٬ بنی اعتماد و... حالا کیمیایی از پرده برداشته می شوند که دلیل نمی شود مدام وزارت ارشاد را تشویق کرد وارد گود شود و تعیین کند کدام فیلم باید در چند سینما و به چه مدت روی پرده باشد.
دوستان عزیز رسانه ای ظاهرا سال های دهه شصت و نیمه اول دهه هفتاد را فراموش کرده اند. البته اگر عمرشان قد نمی دهد٬ بد نیست کمی درباره گذشته نه چندان دور مطالعه کنند و ببینند نتیجه تعیین جدول اکران سالانه توسط ارشاد چه بوده است... محض نمونه به یکی دوتا از آن ها می شود اشاره کرد: شکل گیری یک جریان سینمای به اصطلاح فرهنگی به شدت ریاکار و به شدت محافظه کار که نه به مذاق عوام خوش می آید نه خواص. از طرف دیگر با اولویت دادن به چنین فیلم هایی مردم روز به روز از سینما بیشتر فراری می شوند. مگر ما چند فیلمساز فرهنگی به معنای واقعی داریم که آثارشان بتواند با بدنه مردم ارتباط گسترده برقرار کند؟
کلی خون دل خورده شد تا امر اکران به دست اهالی سینما افتاد و حالا عده ای که به نظر می رسد کارشان باد سواری است٬ محض خودشیرینی و برای تامین منافع شخصی دارند مدام فریاد «وا ابتذالا» سر می دهند. به هرحال در شرایط آزاد آثار عوام پسند طرفداران بیشتر دارند. همه جای دنیا این طور است. کی گفته که گیلانه بنی اعتماد باید از شارلاتان حاجی فرحبخش بیشتر بفروشد؟ به خدا ما هم حال مان از شارلاتان به هم می خورد و با دیدن گیلانه بغض گلوی مان را می فشارد. اما این راهش نیست...
+ نوشته شده در  84/10/06ساعت 15:27  توسط علی مصلح  | 
هادی خوشنویس همکلاس سابق -و البته دوست و رفیق همچنان- در حال تکمیل پایان نامه فوق لیسانس اش با موضوع «جهان نگری ایرانیان در فضای دو جهانی شده» است. او برای تکمیل پایان نامه٬ یک نظرسنجی در فضای وب منتشر کرده که حاصل کارش پروپیمان تر باشد. با تکمیل این نظرسنجی به این دوست خوب و دانشجوی دوستدار علم کمک کنید. خیلی ساده است. لینک فرم نظرسنجی هم این است: www.zohre.com/amar/a16/create.asp
+ نوشته شده در  84/10/04ساعت 15:19  توسط علی مصلح  | 
از اول با مجله چلچراغ مشکل داشتم و  گاهی هم این مساله را علنی گفته ام. به نظرم همه چیز را سطحی کرده تا با سلیقه بخشی از تین ایجرهای پایتخت نشین هماهنگ باشد. یکی از بزرگ ترین اشتباه های استراتژیک این مجله که اتفاقا اصلا به پسند مخاطبان ربط نداشت و ندارد٬ وسط کشیدن پای سیاستمداران اصلاح طلب بوده و هست. آخرین نمونه اش شب مردی با عبای شکلاتی بود. اصلا انتخاب این اسم برای دیدار با خاتمی یعنی این که تفاوت او با سایر روحانیون سیاستمدار در رنگ عباهای شان است (اگر جز این است٬ مرا از اشتباه درآورید لطفا!). وبلاگ نویس کردن زورکی خاتمی هم از آن حرف هاست. این جور بازی ها در ایران جواب نمی دهد و می دانیم که در پساپشت این کارهای به ظاهر «فان» یک هدف سیاسی خوابیده که توضیح دادن بیشتر درباره جزئیاتش بیهوده است٬ از فرط آشکار بودن.
دیدم پرستو دوکوهکی مطلب ساده و صمیمانه ای درباره این مراسم نوشته. موضع این همکلاسی سابق من حدیث نفس و البته موضع خیلی از همنسلان ماست: یک جور تضاد. این که می گوید: «نمی‌دونم چرا گزارش نوشتنم نمياد...» و «راستش به من خيلی خوش گذشت...» معنی دار است. ماها دیگر نمی توانیم این جور چیزها را جدی بگیریم و از طرف دیگر نمی توانیم عقاید گذشته مان را نفی کنیم.
البته با وجود آن که دعوتنامه مراسم آمده بود روزنامه٬ نرفتم و پشیمان هم نیستم. چون قطعا به من خوش نمی گذشت و اعصابم به هم می ریخت. بخصوص وقتی این عکس را دیدم...
این سه نفر به چه می خندند؟ خنده دو نفر در پیشزمینه با خنده نفر سوم چقدر شباهت دارد؟ آن دو نفر را به جا می آورید؟ روی پرده سینما بودند یا در تبلیغات انتخاباتی اصلاح طلب ها؟ نفر سوم کجا بود؟ ما کجا بودیم؟ مردم گرسنه معیشت طلب کجا بودند؟ مرور این خاطرات چرا ذهنم را سوراخ سوراخ می کند؟
+ نوشته شده در  84/10/02ساعت 3:53  توسط علی مصلح  |