آدم افتاده باشه زیر تپه با گلوی پاره پاره و همینطور ذره ذره خون ازش بره تا تموم کنه... *

* پری-داریوش مهرجویی

+ نوشته شده در 91/11/10ساعت 2:16 توسط علی مصلح

این تابستان فراموشت شدم.

+ نوشته شده در 91/04/31ساعت 2:37 توسط علی مصلح

یک‌جور سیاهی درون هست که مدام پنهان می‌شود. پشت لبخند. در ورای خونسردی و سکوت و بی‌تفاوتی. هرچه سیاهی عمیق‌تر، لبخند پت و پهن‌تر و سکوت طولانی‌تر. به‌سختی می‌شود توضیح داد این شرّ خفته چه تلاطمی دارد و چقدر سخت و کوبنده چنگ می‌کشد از آن داخل تا خودش را آزاد کند. در لحظه‌های سکوت و خلوت باید تغذیه‌اش کرد با فکرهای مریض و رامش کرد با وعده‌های پوچ. اما یک روز این سیاهی بیرون می‌ریزد. خودش را آزاد می‌کند و همه‌چیز را با خودش می‌برد. همه آن چیزهای عزیز زیر پایش له می‌شود و به فنا می‌رود.
آن وقت است که باید نشست، تکیه داد به دیوار، نفس عمیقی کشید و اعتراف کرد: من باختم.

پ.ن: لعنت به سال‌های فرد.

+ نوشته شده در 91/04/30ساعت 3:23 توسط علی مصلح

           
مرد یک عمر جنگید. هشت سال با دشمن. قبل و بعدش با خودش. بعدترش با زنش. کمی بعدتر با بچه‌هایش. با زمین و زمان. با خدا... حالا با درد و بیماری‌اش، که مثل خوره خوردش.
مرد را باد با خودش برد. مثل شن روی زمین. نقش شن ماند روی یک صفحه و نرفت. شن‌ها دیگر تصویر مرد نیستند. شن‌ها تصویر ثبت شده در حافظه‌ی ویران مرد دیگری‌‌اند که نمی‌خواهد به یاد بیاورد چگونه مردانگی را باد با خودش برد.

تقدیم به این آهنگ

+ نوشته شده در 91/04/18ساعت 3:4 توسط علی مصلح

             
حدود یک سال و نیم بعد از شروع پروژه انتخاب و انتشار رمان‌های روز جهان برای نوجوانان در انتشارات گل آقا، بالاخره سری اول این رمان‌ها منتشر شد.
بعد از ماراتن ترجمه و ویراستاری و مجوز ارشاد و آشفته بازار کاغذ، در شرایطی که به سختی می‌توان امیدوار بود و چشم‌انداز روشنی از آینده با تلسکوپ هم به سختی دیده می شود، این اتفاق خجسته‌ای‌ست که باید قدرش را دانست.
به جز قاموس دیو -که ترجمه‌اش به من سپرده شد و فضا و داستان و روایتش غافلگیرم کرد- آقای بوگندو نوشته دیوید ویلیامز و ترجمه رضی هیرمندی، بلارت پسری که نمی‌خواست دنیا را نجات بدهد نوشته دامنیک بارکر و ترجمه مسعود ملک‌یاری و شرق خورشید غرب ماه نوشته جسیکا دی جرج و ترجمه دلارام کارخیران در این مجموعه به بازاز آمده است.
این کتاب‌ها در غرفه گل آقا در نمایشگاه کتاب عرضه می‌شوند و از فروشگاه اینترنتی گل آقا هم قابل خریدن‌اند: http://golagha.ir/golshop

- دور جدید کتاب‌های گل‌آقا برای دوستداران فانتزی
- روایت مسعود ملک یاری

+ نوشته شده در 91/02/12ساعت 12:27 توسط علی مصلح |

هر بار که نگاهت می‌کنم، که وایسادی اون گوشه عکس کنار دختر سفیدپوشت، که داری لبخند می‌زنی -که داشتی لبخند می‌زدی وقتی داشتم عکس رو می‌گرفتم و یک لحظه نگاهت افتاد تو لنز و بعد رفت یک سمت دیگه و وقتی ثبت شد، دیگه به لنز نگاه نمی‌کردی- دقت می‌کنم و جزئیات چهره‌ات و حالتی رو که داشتی، یادم میاد. خوب یادم میاد. ولی هیچ حسی ندارم. انگار دارم به خاطره یک آدم دیگه از پشت چشم‌هاش نگاه می‌کنم. انگار پیام عصبی از چشم اون آدم به مغز و قلب همون آدم فرستاده شده و من یک ناظرم فقط.
بعد می‌شینم به این فرایند دیدن و حس نکردن فکر می‌کنم و قلبم می‌گیره. می‌دونم که هر دو نفس می‌کشیم. ولی تو مُردی یا من؟

+ نوشته شده در 90/07/13ساعت 23:4 توسط علی مصلح

یکی دو ساعت آخر بیداری ناشی از بی‌خوابی، وقتی پاکت دوم به پاکت سوم می‌رسد، زبان طعم سیگار را فراموش می‌کند. یک‌جور خاصی لمس و کرخت می‌شود. دیگر نه گرمای آن دود آبی را که می‌پیچد و پایین می‌رود، حس می‌کند و نه وزن آن دود سفید را که می‌پیچد و بالا می‌آید، می‌فهمد. زبان تسلیم می‌شود و سکوت را صدای خفه پک‌های خسته می‌شکند. ظاهرا لذت ضایع می‌شود با این‌طور سیگار کشیدن.
اما سال‌ها می‌گذرد. زبان معتاد تسلیم اجباری آن یکی دو ساعت می‌شود. بعد به جایی می‌رسد که زبان لحظه‌شماری می‌کند برای بی‌خوابی و کرختی و بی‌حسی. لذت بردن از لذت ضایع‌شده هنری‌ست برای خودش. همیشه پای یک عادت در میان است.

+ نوشته شده در 90/04/28ساعت 2:22 توسط علی مصلح

باید اینجا در تهران، پایتخت ایران، نفس بکشید تا حس کنید زیر هرم گرما چه اتفاقی برای آدم‌ها می‌افتد؛ فقط باید این هوای کشنده را درون ریه‌هاتان فرو بدهید. باید در گرمای چرک این شهر فنا شده، روی کف خیابان راه بروید. باید حس ترسناک چشم‌های ساکنان این شهر را رخ به رخ تماشا کنید. باید ساعت 11 شب ِ سال نود ِ خیابان انقلاب و ولیعصر را تجربه کنید و گرد مرگی را که هوا و زمین را به کثافت کشیده، به چشم ببینید. باید سوار ماشین مسافرکش‌های فرسوده بشوید و دفرمه شدن حیات انسانی را بو کنید. باید قدم به فروشگاه‌ها بگذارید و صدای خرد شدن استخوان‌های رحم و شفقت را بشنوید. باید از پله‌های ایستگاه‌های زیرزمینی مترو پایین بروید و طعم گس مصرف شدن روح انسانی برای زنده ماندن را بچشید.
مردم این شهر سنگین راه می‌روند؛ از فرط بار سنگینی که روی دوش دارند، بیشتر و بیشتر فرو رفته‌اند. شریک شدن در این حس، از دیدن برق گلوله و باتوم و چماق و زنجیر هولناک‌تر است. این شهر از درون پوسیده و فاسد شده. انسانیت را جویده و تفاله‌اش را به حراج گذاشته.
چیزی در این شهر سقوط کرده که هیچ‌وقت، هرگز، تا ابد برنمی‌خیزد.

* عنوان، نام فیلمی‌ست از گراناز موسوی

+ نوشته شده در 90/04/01ساعت 1:46 توسط علی مصلح

        
مشکل پایان‌نامه لزوما موضع سیاسی‌اش نیست. اگر هم باشد، مشکل اصلی نیست. پایان‌نامه «فیلم بدی» است. شاید مقاله خوبی می‌شد و می‌توانست در رسانه‌های پرشماری منتشر شود و طرفداران یک سلیقه سیاسی را راضی کند. اما وقتی داریم از فیلمی به نام پایان‌نامه حرف می‌زنیم، چیز قابل دفاعی وجود ندارد.
این که به بهانه فیلم سیاسی ساختن، کاراکترها خطاب به هم -درواقع خطاب به تماشاگر- شعار بدهند و بحث کنند و بعد کارگردان در مقام خالق، گویندگان بخشی از حرف‌ها را به سخت‌ترین شکل مجازات کند و گویندگان آن طرفی را قهرمان نشان دهد که نشد فیلم سیاسی. در همان سکانس اول فیلم، دو شخصیت اصلی فیلم با مغازه‌دار بحث می‌کنند. یک سوی این دیالوگ از یک نامزد انتخاباتی طرفداری می‌کند و سوی دیگر از آن یکی نامزد. شکل اجرای صحنه و لحن و بازی‌ها طوری‌ست که اگر محتوای دیالوگ‌ها با دوبله عوض می‌شد و مثلا بحث ناموسی درمی‌گرفت، تفاوت چندانی نمی‌کرد و تماشاگر احتمالا متوجه نمی‌شد یک فیلم سیاسی را طوری دوبله کرده‌اند که فیلمفارسی به نظر می‌رسد.
مشکل همین است که حامد کلاهداری به اتکای مسئولانی که دوست دارند فیلم سیاسی را ترویج کنند، قصد کرده فیلم سیاسی بسازد، نه یک فیلم سینمایی. اولویت، همین ساخت فیلم سیاسی بوده، نه سینما. این خودآگاهی مزاحم وقتی با بی‌تجربگی همراه شود حاصلش می‌شود یک‌جور کمدی ناخواسته‌ی وخیم که در مهم‌ترین لحظه‌های اکشن و عاطفی‌اش، تماشاگر به جای تجربه کردن هیجان و تاثر، قهقهه می‌زند.
فیلم سیاسی شاید به خاطر ماهیتش تاحدی اسیر شعار شود، اما نباید ساختارش این‌قدر شلخته، لحنش این‌قدر اغراق‌آمیز و فضایش این‌قدر فانتزی باشد. پایان‌نامه فیلم ِ سیاسی نیست؛ لقب «فیلمسیاسی» (بر وزن فیلمفارسی) بیشتر برایش مناسب است.
نکته مهم دیگر این که پایان‌نامه حتی به لحاظ محتوایی هم یک نقض غرض آشکار است، درحالی که مقامات امنیتی در اتاق‌های دربسته مشغول کار خود هستند، بدمن فیلم با بازی محمد صادقی (و نه آرنولد شوارتزنگر یا رابرت پاتریک) راست راست در خیابان‌های تهران می‌‌چرخد و آدم می‌کشد. تنها تعقیب‌کننده او یک مامور است که نافرمانی کرده و خودش باید دستگیر شود. واقعا تماشاگری که فیلم را می‌بیند، درباره اقتدار دستگاه امنیتی کشور چه فکری می‌کند؟

* این مطلب با اندکی تغییر در شماره نیمه خرداد ماهنامه ۲۴ منتشر شده است.

+ نوشته شده در 90/03/29ساعت 16:46 توسط علی مصلح |

رُسَم کشیده شده بود. نا نداشتم پاشنه کفشم را بکشم. لخ‌لخ کنان پیاده راه می‌رفتم. مسیریابی من هیچ‌وقت خوب نبود، حالا فکر کن از زیر قرآن رد شده بودم که برنگردم. گم شده بودم توی کوچه‌های باریک و تاریک.
این تاریکی را خوب می‌شناختم. بار اول نبود که گم می‌شدم. ولی این بار یک چیزی کنده شده بود. رفته بود. نه، همان‌جا مانده بود. تو بگو گوشت سگ. مهم نیست. مهم این بود که از من کنده شده بود.
تسلیم و رضا خوب نیست. تسلیمش خوب باشد، رضایش خوب نیست. با رضایت دست‌هایت را ببری بالا و پشت کنی و همان‌جور تسلیم شده دور شوی. خوب نیست، حتی اگر تو بگویی.
گفتی من یک جنازه را از زیر قرآن رد کردم. راست گفتی؛ من نه پیاده در تاریکی گم شدم، نه گوشت سگ جا گذاشتم، نه رضایت دادم، نه دور شدم.
جنازه‌ی پوسیده را چه به این کارها؟

+ نوشته شده در 90/03/01ساعت 19:59 توسط علی مصلح

مطالب قدیمی‌تر