بعضی چیزها گهاند. چه در آزادی و دموکراسی زندگی کنی، چه در دیکتاتوری و ترس. یکی از مهمترینشان فندکی است که ساعت دو و نیم بعد از نیمهشب گازش تمام میشود.
+
نوشته شده در
88/11/20ساعت 2:56 توسط علی مصلح
برای توبه گرگ، مرگ خیلی کمه.
+
نوشته شده در
88/11/17ساعت 0:26 توسط علی مصلح
نسل ما، نسل مهدکودک نبود. نسل نقاشیهای کودکانه رنگی روی دیوارهای مهد نبود. نسل انیمیشنهای متنوع و پرشمار نبود.
نسل ما، برای دیدن بامزی و شلمان و مادربزرگ و کوفته قلقلیهای مشهورش باید یک هفته صبر میکرد. جمعه صبحها با هیجان بیدار میشدیم مبادا بامزی را از دست دهیم. مهم نبود که برای دیدناش باید چند آیتم مزخرف دور از دنیای کودکی را تحمل میکردیم. بامزی هفتهای یک بار بود و تکرار برنامه هم در کار نبود. ما هنوز شمسی فضلاللهی را دوست میداریم، چون راوی کارتون بامزی بود.
نسل ما عصرهای جمعه برای دیدن چند کارتون متفاوت با روزهای دیگر، باید برنامه هولناکی مثل «بچهها مواظب باشید» را هم میدید. احتمال داشت انگشتان له شده یک دختربچه در چرخ گوشت یا صورت سوخته ناشی از کبریت بازی یک پسربچه روی صفحه تلویزیون نقش ببندد. نمیدانم چندتای ما با ترس و لرز، یک چشمی و از زیر پتو یا ملحفه این برنامه را میدیدند، اما مطمئنم من اینجوری آن برنامه را میدیدم.
نسل ما باید کارتونهایی را میدید که قهرمان کودکش یا شاهد مرگ مادرش بود (رامکال) یا دنبال مادر گمشدهاش (بل و سباستین، هاچ زنبور عسل و دختری به نام نل).
خشونت در آن کارتونها، اغلب وجه مشترک بود. هرگز یادم نمیرود وقتی رئیس گروه خبیثی که دنبال نل بودند، از روی پل معلق چوبی درون آب افتاد و از او اثری جز چند حباب باقی نماند. آقای خبیث مُرد و ما هورای کودکانهای کشیدیم. آن زمان، تماشای مرگ یکی از شخصیتها چیز غریبی نبود. خشونت فقط مرگ هم نبود. وقتی آنت ِ غرق در کینه، اسب چوبیای را که لوسیمی یا زحمت تراشیده بود، از لبه ایوان به پایین پرتاب میکرد و مجسمه چوبی با تاکید فروان ِ اسلو موشن زمین میخورد و تکه تکه میشد، چیزی درون کودکی ما میشکست. اما خب، با همان منطق کودکی پذیرفته بودیم که زندگی اینگونه است. دوران واقعبینی اجباری بود. از فانتزی خبری نبود.
وقتی در هفت سالگی یک هفته میروی مسافرت و وقتی برمیگردی، میفهمی خواهر همکلاسیات در بمباران کشته شده، مرگ را حس میکنی، حتی اگر نفهمیاش. فهمیدن که مهم نیست. مهم آن است که خواهر همکلاسیات دیگر «نیست». چشمانت دیگر نمیبیندش، گوشهایت دیگر صدایش را نمیشنود. بعد این «نیستی» همانجا تمام نمیشود. میشود یک تصویر ذهنی از جنس حافظه که تا توی گور هم دست از سرت برنمیدارد. برای آن نسل، بیمادری استرلینگ و هاچ، چیز خاصی نبود.
به نسل ما خرده میگیرند که چرا زود بزرگ شد؟ چرا کودکی نکرد؟ چرا زودهنگام با ماجراهای زندگی روبهرو شد؟ خب، همین چند خاطره و یادآوری کافی نیست؟ البته که اینگونه زندگی را شناختن، افتخار و تفاخر ندارد.
امروز در یک فیلم ایرانی دیدم بچه کوچک در زمین بازی مهد کودکاش مشغول خوشی و شادی است. زمین بازی محصور شده میان دیوارهای رنگی مهد کودک برای یکی مثل من یک مفهوم است، نه یک خاطره یا واقعیت. نمیتوانم حساش کنم. فقط یک تصویر است روی پرده سینما یا صفحه تلویزیون یا یک صفحه کتاب. همانطور که برای نسلهای بعد، کشته شدن خواهر خردسال همکلاسی در بمباران یک مفهوم است؛ تصویری روی پرده سینما یا صفحه تلویزیون یا یک صفحه کتاب.
این به آن در.
+
نوشته شده در
88/11/06ساعت 3:37 توسط علی مصلح
|


روزنامه انگلیسی
ایندیپندنت در
گزارشی اعلام کرده که معدود فیلمسازان سرشناس بینالمللی که قرار بود فیلمهایشان در جشنواره فیلم فجر به نمایش دربیاید، در واکنش به اتفاقهای ماههای اخیر ایران، جشنواره را تحریم کرده و خواستهاند آثارشان بیرون کشیده شود.
کن لوچ کارگردان چپگرای انگلیسی و برنده جایزه نخل طلایی جشنواره کن، تئو آنجلوپلوس فیلمساز پرآوازه یونانی، الیا سلیمان کارگردان تحسین شده فلسطینی و فیلیپ لوره کارگردان فرانسوی در گفتوگوهای جداگانه با این روزنامه اعلام کردهاند تمایلی به نمایش فیلمهای خود در جشنواره فجر ندارند.
آنجلوپلوس که اغلب فیلمهایش در ایران به نمایش درآمده و خودش نیز در سال 1380 به مناسبت مرور آثارش در جشنواره فجر به ایران آمد، انصراف خود را نشانه اعتراض به اتفاقات اخیر ایران دانسته و گفته است: «آزادی بیان تنها راه بحث با آینده یک ملت است.»
کن لوچ هم که همواره یکی از منتقدان سیاستهای دولت انگلستان بوده است، در نامه انصراف خود خطاب به دولت ایران با ابراز تاسف از این که بیرون کشیدن فیلمش از جشنواره، برگزار کنندگان را دچار مشکل میکند، گفته که این تحریم «بنا به درخواست فیلمسازان و هنرمندان ایرانی» و در اعتراض به «استفاده از خشونت علیه معترضان» انجام میشود. ظاهرا اشاره لوچ به نامهای است که مدتی پیش از طرف فیلمسازان ایرانی مقیم خارج از ایران منتشر شده بود. آنها خواستار تحریم جشنواره توسط کارگردانان غیر ایرانی بودند.
لوچ در نامه خود نوشته است: «ما از این تحریم حمایت میکنیم، همانطور که از تحریم برنامههای فرهنگی که دولت اسرائیل اسپانسر آنهاست حمایت میکنیم».
این تصمیم فیلمسازان سرشناس همزمان با افتتاح بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر، قطعا بازتابهای بسیار منفی در سطح جهان به همراه خواهد داشت. باید منتظر بمانیم و ببینیم برگزار کنندگان جشنواره چه واکنشی نشان میدهند.
بیربط:
این سیصدمین پست این وبلاگ بود.
+
نوشته شده در
88/11/04ساعت 22:26 توسط علی مصلح
|

جشنواره فیلم فجر سالهاست که «فجر»ی ندارد. یک جور عادت سالانه شده فقط. مثل مهمانیهای مناسبتی فامیلی که زنگار بسته و همه از سر اجبار یا رودربایستی در آن شرکت میکنند که کرده باشند.
امسال که اوضاع ناجورتر هم هست. سینماییها داوریاش را نمیپذیرند، انگار که یکجور ننگ باشد. بهانه میآورند؛ سفر، گرفتاری، بیماری و از این قبیل. این جشنواره بینالمللی چهار روز مانده به افتتاح هنوز هیات داوری ندارد. یا اگر دارد، رویشان نمیشود اسمها را اعلام کنند.
عدهای دیگر هم هستند که دوست ندارند فیلمشان به قیمت عجله و شتاب در آمادهسازی به جشنواره برسد. عدهای که دل و جرات بیشتری دارند، میگویند اصلا نمیخواهند فیلم آمادهشان در جشنواره باشد. این جشنوارهای است که انگار برای حضور نداشتن در آن رقابت میشود.
البته کاخ جشنوارهای هست امسال. «کاخ» دیگر واژه ممنوعه نیست. قرار است نشان بزرگی و فخامت باشد. مهم نیست که اصل واژه از کجا آمده و چرا تاسیس شده. این کاخ، محل سکونت سلاطینی نیست که دانشآموزان ایرانی نباید بشناسندشان. این کاخ یک مفهوم عاریتی است و کلمهایست که ترجمه شده و دیگر یادآور طاغوت نیست. اهمیتی هم ندارد که کاخ جشنواره فجر کجاست. در حاشیه بزرگراه است و مسیر دور از دسترسی دارد؟ خب، آنها که میخواهند به کاخ برسند، باید اتومبیل شخصی داشته باشند. کاخنشینی را چه به نداری؟ کسی هم نیست بپرسد کاخ مگر استیجاری میشود؟ آمدیم و سال بعد شهرداری دلش نسوخت و خواست کاخ را اجاره ندهد، آنوقت چه؟
این جشنواره نامش فجر است؛ برای حرکت به سوی طلوع و روشنایی. حالا قرار شده «شبهای قدر سینما» باشد. برپایی شب قدر در کاخ صفایی دارد!
شاهد دیگری از غیب:
هیات داوران جشنواره فجر در مراسم اختتامیه معرفی میشوند!!
+
نوشته شده در
88/11/01ساعت 17:18 توسط علی مصلح
|
فرمود که هرک محبوبست، خوبست و لاینعکس لازم نیست که هرک خوب باشد، محبوب باشد. خوبی جزو محبوبیست و محبوبی اصل است. چون محبوبی باشد، البته خوبی باشد. جزو ِ چیزی از کلّش جدا نباشد و ملازم ِ کل باشد. در زمان مجنون خوبان بودند از لیلی خوبتر، اما محبوب ِ مجنون نبودند.
*
* فیه ما فیه. مولانا.
+
نوشته شده در
88/10/30ساعت 13:49 توسط علی مصلح
|

ستوان بد ورنر هرتزوگ فیلم دندانگیری نیست. نه در قیاس با شاهکارهای دهههای 1970 و 80 خود هرتزوگ و نه در قیاس با
ستوان بد ابل فرارا که هرتزوگ فیلم جدیدش بازسازی آن است.
اما نمیتوان ترنس مکدونا فیلم آقای هرتزوگ را دید و همدلی نکرد. نیکلاس کیج ترنس را جوری بازی میکند که ناخودآگاه یادآور بن سندرسون ِ
ترک لاس وگاس است؛ آدم ته خط رسیده و خستهای که درون منجلاب دست و پا میزند. در پسزمینه ماجراهای ترنس، نیو اورلئان پس از توفان کاترینا را میبینیم؛ منطقهای نکبتزده و چرک که دست کمی از مرداب شخصی ترنس ندارد.
هرتزوگ برای نمایش تباهی و کثافتی که قهرماناش و دیگر ساکنان شهر بلا دیده دچارش هستند، تا ته خط میرود و با جزئیات همه چیز را نشان میدهد. حتی افراط میکند و بیش از دو ساعت تماشاگر را در برابر این فضای ناخوشایند مینشاند.
ترنس هرچند به دلیل کمر درد -ابتدای فیلم میبینیم او برای کمک به یک مظنون این بلا سرش میآید- به یک معتاد تمام عیار تبدیل شده و عادت قمار هم دارد، اما با همه وجود میکوشد راز یک جنایت را کشف کند و برای به دام انداختن مجرم اصلی هر کاری میکند. این تلاش ِ یک پلیس فاسد و خلافکار که برای به دست آوردن کمی مواد مخدر از تلکه کردن و زورگیری روگردان نیست، روزنهای به سوی رستگاری است. این همان مایهای است که از فیلم ابل فرارا آمده و هرتزوگ البته سعی میکند یکجور نگاه اجتماعی را هم اضافه کند و بر خلاف فرارا آن را شخصی نبیند (شاید مشکل فیلم همین باشد).
کلید اصلی برای درک این دنیای سیاه، خود نیکلاس کیج است. یک کارآگاه کلافه و خمار و بی اعصاب که قوز کرده راه میرود و کت شلوارش به تنش گریه میکند و حتی سعی نمیکند مگنوم چهل و پنجاش را درست مخفی کند. معتاد توهمزدهای که بعد از کشتار اعضای گنگ خلافکار، به اعضای گنگ رقیب میگوید روح یکی از کشته شدهها دارد میرقصد. دوربین کارگردان نشان میدهد مقتول قرمزپوش در حال رقص است و شلیک آخر، روح رقصان را از پا میاندازد.
+
نوشته شده در
88/10/26ساعت 15:41 توسط علی مصلح
|
يا لَيْتَنی كُنْتُ تُراباً
+
نوشته شده در
88/10/23ساعت 9:13 توسط علی مصلح
پیری لزوما آن چندین و چند تار موی براق لابهلای سیاهی نیست. توان از دست رفته نیست. غژغژ کردن مفاصل نیست. عضلات تحلیل رفته و چربی جایگزیناش نیست. نفس نفس زدنهای بعد از یک پیادهروی سریع نیست. کوتاه آمدن سیستم دفاعی بدن در برابر هر ویروس و میکرب پیزوری نیست.
پیری تسلیم شدن ذهن و روح است؛ پذیرفتن آن چیزهایی که تا مدتی پیش تحملناپذیر بود.
+
نوشته شده در
88/10/18ساعت 16:23 توسط علی مصلح
|
زمانی بود که خوابیدن این قدر سخت نبود، پیچیده نبود، مرگ نبود. خوابیدن بود فقط. به رختخواب میرفتی و پلک میافتاد و تمام. خوابیدن، به خواب رفتن بود فقط. فرار از بیداری نبود که. روز وقت بیداری بود و شب وقت خوابیدن. به همین سادگی که روز ته میکشد و شب میآید. همینقدر طبیعی. زور و فشار لازم نداشت. مگر خدا زور میزند که روز را شب کند؟ آنروزها میشد خدایگونه به راحتی وقت بیداری را به وقت خواب چسباند. فرار نبود، سختی نبود، مرگ نبود.
از کی شروع شد؟ از کجا؟ به چه علت؟ چه شد خواب شد جن و تو بسمالله؟ اسم الله؟ استغفرالله!
دوران معصومیت بود. غم بزرگ، کلاسی بود که نمیشد پیچاند برای دویدن دنبال توپ دولایه پلاستیکی. معلم بداخلاق بود و نمره انضباطی که کم میشد. بعدها عصر معصومیت بود هنوز. غم بزرگ، انتخاب واحد بود و مسئول آموزش که راه نمیآمد. استادی بود که حضور غیابش ترک نمیشد. دختری بود که در سلف، رد نگاه را نمیگرفت یا اگر گرفته بود، خودش را میزد به کوچه علی چپ. ولی عصر معصومیت بود هنوز. مطمئنم. آن روزها میشد راحت خوابید. خوب یادم میآید.
آن روزها، روزهایش اینقدر کش نمیآمد. شبهایش اینقدر سخت روز نمیشد. خواب هنوز پناهگاه بود. گذر از خستگی جسم بود به آرامش جسم. خواب از جنس روح نبود. از جنس روان نبود. خواب بود فقط. اراده میکردی و میآمد. فلسفه نداشت. ای لعنت به هرچه فلسفه.
اما روزگار عوض شد. باید کتابی میخواندی، فیلمی میدیدی، سیگارهایی به سیگارهایی میچسباندی، عرقی میریختی... خلاصه مقدمهای میچیدی تا بیاید خواب. هرچه گذشت، مقدمه طولانیتر شد. کسالتآورتر شد. شد مثل این کتابها که باید میمردی تا نویسنده بیخیال مقدمه شود و برود سر اصل مطلب. اما این کتاب را نمیشد از روی مقدمهاش پرید و رسید به اصل داستان. آنجا بود که باید میفهمیدی زندگی در این زندگی مثل زندگی در آن کتابها نیست. از همین جا پیچیدگی شروع شد، سختی شروع شد، مرگ شروع شد.
آن روزها، آن زمان شد این روزها، این زمان. خواب شد آرزوی دیریاب هر شب. بیخوابی شد عادت. معصومیت اخته شد و رفت زیر دندان سگ و جویده شد و دفع هم نشد حتی. قانون بقای ماده و انرژی هم به درک. عصر پیچیدگی آمده بود و نسبیت و ساختارشکنی. گور پدر تعریفهای کلاسیک. نیوتن کیلویی چند؟
حالا خواب خودش شده یک پا بیداری. روزگار بیداری با چشمان ِ باز به بیداری با چشمان ِ بسته. روزگار فرار به فرار. روزگار کابوس به کابوس. کجا نوشته بود از خاک به خاک، از خاکستر به خاکستر؟ خاک کو؟ خاکستر کجاست؟ آفتاب کِی پرید؟ مهتاب کِی رنگ باخت؟
+
نوشته شده در
88/10/06ساعت 6:0 توسط علی مصلح
|