هر بار که نگاهت میکنم، که وایسادی اون گوشه عکس کنار دختر سفیدپوشت، که داری لبخند میزنی -که داشتی لبخند میزدی وقتی داشتم عکس رو میگرفتم و یک لحظه نگاهت افتاد تو لنز و بعد رفت یک سمت دیگه و وقتی ثبت شد، دیگه به لنز نگاه نمیکردی- دقت میکنم و جزئیات چهرهات و حالتی رو که داشتی، یادم میاد. خوب یادم میاد. ولی هیچ حسی ندارم. انگار دارم به خاطره یک آدم دیگه از پشت چشمهاش نگاه میکنم. انگار پیام عصبی از چشم اون آدم به مغز و قلب همون آدم فرستاده شده و من یک ناظرم فقط.
بعد میشینم به این فرایند دیدن و حس نکردن فکر میکنم و قلبم میگیره. میدونم که هر دو نفس میکشیم. ولی تو مُردی یا من؟
+
نوشته شده در
90/07/13ساعت 23:4 توسط علی مصلح
یکی دو ساعت آخر بیداری ناشی از بیخوابی، وقتی پاکت دوم به پاکت سوم میرسد، زبان طعم سیگار را فراموش میکند. یکجور خاصی لمس و کرخت میشود. دیگر نه گرمای آن دود آبی را که میپیچد و پایین میرود، حس میکند و نه وزن آن دود سفید را که میپیچد و بالا میآید، میفهمد. زبان تسلیم میشود و سکوت را صدای خفه پکهای خسته میشکند. ظاهرا لذت ضایع میشود با اینطور سیگار کشیدن.
اما سالها میگذرد. زبان معتاد تسلیم اجباری آن یکی دو ساعت میشود. بعد به جایی میرسد که زبان لحظهشماری میکند برای بیخوابی و کرختی و بیحسی. لذت بردن از لذت ضایعشده هنریست برای خودش. همیشه پای یک عادت در میان است.
+
نوشته شده در
90/04/28ساعت 2:22 توسط علی مصلح
باید اینجا در تهران، پایتخت ایران، نفس بکشید تا حس کنید زیر هرم گرما چه اتفاقی برای آدمها میافتد؛ فقط باید این هوای کشنده را درون ریههاتان فرو بدهید. باید در گرمای چرک این شهر فنا شده، روی کف خیابان راه بروید. باید حس ترسناک چشمهای ساکنان این شهر را رخ به رخ تماشا کنید. باید ساعت 11 شب ِ سال نود ِ خیابان انقلاب و ولیعصر را تجربه کنید و گرد مرگی را که هوا و زمین را به کثافت کشیده، به چشم ببینید. باید سوار ماشین مسافرکشهای فرسوده بشوید و دفرمه شدن حیات انسانی را بو کنید. باید قدم به فروشگاهها بگذارید و صدای خرد شدن استخوانهای رحم و شفقت را بشنوید. باید از پلههای ایستگاههای زیرزمینی مترو پایین بروید و طعم گس مصرف شدن روح انسانی برای زنده ماندن را بچشید.
مردم این شهر سنگین راه میروند؛ از فرط بار سنگینی که روی دوش دارند، بیشتر و بیشتر فرو رفتهاند. شریک شدن در این حس، از دیدن برق گلوله و باتوم و چماق و زنجیر هولناکتر است. این شهر از درون پوسیده و فاسد شده. انسانیت را جویده و تفالهاش را به حراج گذاشته.
چیزی در این شهر سقوط کرده که هیچوقت، هرگز، تا ابد برنمیخیزد.
* عنوان، نام فیلمیست از گراناز موسوی
+
نوشته شده در
90/04/01ساعت 1:46 توسط علی مصلح

مشکل
پایاننامه لزوما موضع سیاسیاش نیست. اگر هم باشد، مشکل اصلی نیست. پایاننامه «فیلم بدی» است. شاید مقاله خوبی میشد و میتوانست در رسانههای پرشماری منتشر شود و طرفداران یک سلیقه سیاسی را راضی کند. اما وقتی داریم از فیلمی به نام پایاننامه حرف میزنیم، چیز قابل دفاعی وجود ندارد.
این که به بهانه فیلم سیاسی ساختن، کاراکترها خطاب به هم -درواقع خطاب به تماشاگر- شعار بدهند و بحث کنند و بعد کارگردان در مقام خالق، گویندگان بخشی از حرفها را به سختترین شکل مجازات کند و گویندگان آن طرفی را قهرمان نشان دهد که نشد فیلم سیاسی. در همان سکانس اول فیلم، دو شخصیت اصلی فیلم با مغازهدار بحث میکنند. یک سوی این دیالوگ از یک نامزد انتخاباتی طرفداری میکند و سوی دیگر از آن یکی نامزد. شکل اجرای صحنه و لحن و بازیها طوریست که اگر محتوای دیالوگها با دوبله عوض میشد و مثلا بحث ناموسی درمیگرفت، تفاوت چندانی نمیکرد و تماشاگر احتمالا متوجه نمیشد یک فیلم سیاسی را طوری دوبله کردهاند که فیلمفارسی به نظر میرسد.
مشکل همین است که حامد کلاهداری به اتکای مسئولانی که دوست دارند فیلم سیاسی را ترویج کنند، قصد کرده فیلم سیاسی بسازد، نه یک فیلم سینمایی. اولویت، همین ساخت فیلم سیاسی بوده، نه سینما. این خودآگاهی مزاحم وقتی با بیتجربگی همراه شود حاصلش میشود یکجور کمدی ناخواستهی وخیم که در مهمترین لحظههای اکشن و عاطفیاش، تماشاگر به جای تجربه کردن هیجان و تاثر، قهقهه میزند.
فیلم سیاسی شاید به خاطر ماهیتش تاحدی اسیر شعار شود، اما نباید ساختارش اینقدر شلخته، لحنش اینقدر اغراقآمیز و فضایش اینقدر فانتزی باشد. پایاننامه فیلم ِ سیاسی نیست؛ لقب «فیلمسیاسی» (بر وزن فیلمفارسی) بیشتر برایش مناسب است.
نکته مهم دیگر این که پایاننامه حتی به لحاظ محتوایی هم یک نقض غرض آشکار است، درحالی که مقامات امنیتی در اتاقهای دربسته مشغول کار خود هستند، بدمن فیلم با بازی محمد صادقی (و نه آرنولد شوارتزنگر یا رابرت پاتریک) راست راست در خیابانهای تهران میچرخد و آدم میکشد. تنها تعقیبکننده او یک مامور است که نافرمانی کرده و خودش باید دستگیر شود. واقعا تماشاگری که فیلم را میبیند، درباره اقتدار دستگاه امنیتی کشور چه فکری میکند؟
* این مطلب با اندکی تغییر در شماره نیمه خرداد ماهنامه ۲۴ منتشر شده است.
+
نوشته شده در
90/03/29ساعت 16:46 توسط علی مصلح
|
رُسَم کشیده شده بود. نا نداشتم پاشنه کفشم را بکشم. لخلخ کنان پیاده راه میرفتم. مسیریابی من هیچوقت خوب نبود، حالا فکر کن از زیر قرآن رد شده بودم که برنگردم. گم شده بودم توی کوچههای باریک و تاریک.
این تاریکی را خوب میشناختم. بار اول نبود که گم میشدم. ولی این بار یک چیزی کنده شده بود. رفته بود. نه، همانجا مانده بود. تو بگو گوشت سگ. مهم نیست. مهم این بود که از من کنده شده بود.
تسلیم و رضا خوب نیست. تسلیمش خوب باشد، رضایش خوب نیست. با رضایت دستهایت را ببری بالا و پشت کنی و همانجور تسلیم شده دور شوی. خوب نیست، حتی اگر تو بگویی.
گفتی من یک جنازه را از زیر قرآن رد کردم. راست گفتی؛ من نه پیاده در تاریکی گم شدم، نه گوشت سگ جا گذاشتم، نه رضایت دادم، نه دور شدم.
جنازهی پوسیده را چه به این کارها؟
+
نوشته شده در
90/03/01ساعت 19:59 توسط علی مصلح

ترجمه و انتشار سری داستانهای
نایتساید یکی از آرزوهای بزرگ این سالها بود که عاقبت به لطف حسن نیت و همت والای رضا نیکنام، مدیر
نشر ویدا برآورده شد.
قبلا در همین وبلاگ درباره نایتساید و جان تیلور -قهرمان این داستانها- نوشته بودم و حالا چهار جلد این مجموعه منتشر شده و به نمایشگاه کتاب رسیده است.
جلد اول و دوم -
فرستادهای از نایتساید و
کارگزاران نور و ظلمت- را من ترجمه کردهام، ترجمه جلد سوم -
سوگ بلبل- کار زهره حقبین است و جلد چهارم -
جادوگری در شهر- را رویا خادمالرضا ترجمه کرده است.
بهزودی جلدهای بعدی نایتساید هم وارد بازار کتاب میشوند که کار مترجمان مختلف است. نایتساید شامل 12 داستان بلند است که سایمون آر. گرین تا به حال 11 جلدش را منتشر کرده و داستان آخر اوایل سال 2012 منتشر میشود.
به عنوان یک خواننده پیگیر آثار فانتزی -و نه مترجم کتابها- باید بگویم که نایتساید، شخصیتها و ماجراهایش جزو جذابترین تجربههای کتابخوانی زندگیام بوده و به علاقهمندان ادبیات فانتزی و کارآگاهی توصیه میکنم که خواندن این مجموعه را از دست ندهند.
چهار جلد منتشر شده نایتساید را میتوانید در دو غرفه نشر ویدا پیدا کنید.
غرفه نشر ویدا در بخش ناشران عمومی: شبستان
غرفه نشر ویدا در بخش کودک و نوجوان: سالن 22، غرفه 44
مرتبط:
شرلوك هلمز در سرزمین عجایب! (هزار کتاب)
ديگر وقتِ خيانت است (یاسر نوروزی)
اينجا دوستانت به تو خيانت میكنند و دشمنانت با تو دوستی... (پدرام رضاییزاده)
+
نوشته شده در
90/02/17ساعت 15:27 توسط علی مصلح
|

روز-خارجی-گورستان
مراسم محقر خاکسپاری جو، رفیق آواره میچل.
کشیش: ?Any last words
میچل: .Yeah. We're all fucked
+
نوشته شده در
90/01/02ساعت 6:58 توسط علی مصلح
من که شما رو ندیدم. فقط چند بار صداتون رو شنیدم. باورش سخت بود که اینجور ناگهانی اومدین. باید اعتراف کنم که آمادگی نداشتم. اما شما دو تا خوب بودین. از اغما بیدار شدم با اومدنتون. یادم اومد روزهای خوب گذشته رو. شما نذاشتین نخ حیات من پاره بشه. برم گردوندین به جایی، پیش کسی که باید همیشه میبودم. من گم شده بودم توی تاریکی؛ کور ِ کور. شما دو تا پیدام کردین. سوی چشمهام رو برگردوندین. شدین نور چشم، نور چشمی.
دیشب که داشتین میرفتین، من نبودم. هیچوقت جایی که باید میبودم، نبودم. حتی نتونستم باهاتون خداحافظی کنم. توی این یک ماه هروقت به رفتنتون فکر کردم، له شدم. حالا شما رفتین و من موندم با این باری که هیچوقت نمیتونم از زیرش بیرون بیام. کی میدونه شما دو تا کی اومدین و کی رفتین؟ کی میدونه اسم شما چی بود؟ کی میدونه دلتون چی میخواست؟ کی میدونه چهجوری صدا میکردین؟
حالا ما دو تا موندیم و خاطره یک ماه بودن با شما. هرجا هستین، نذارین نخ حیات من ِ بیچاره بیلیاقت پاره بشه. مراقب ما باشین. من که نتونستم مراقبتون باشم.
لعنت به من. لعنت به سالی که شما رو با خودش برد. لعنت به سالی که بی شما شروع میشه.
رونوشت:
سال سیاه ۸۹
+
نوشته شده در
90/01/01ساعت 0:54 توسط علی مصلح

اصغر فرهادی به یکجور رئالیسم خاص خودش رسیده که لزوما به واقعنمایی متعارفی که میشناسیم و توقع داریم، ربطی ندارد. این واقعیتی که فرهادی فیلم به فیلم میسازد و نمایش میدهد، خیلی طراحیشده و ساختگیست، اما آنقدر جزئیاتش دقیق است که چارهای جز باورش نمیماند. در این هزارتوی واقعیت، ارجاع و مابهازای بیرونی وجود دارد، اما مهمتر مجموعه موقعیتهای حساسیست که آدمهای درون قصه گرفتارش میشوند و زنجیره کنشها و واکنشهایشان در آن موقعیتها واقعی به نظر میرسند. تماشاگر درون هزارتوی طراحیشده و رئال کارگردان اسیر میشود و نمیتواند با موقعیتهایی که نشانش داده میشود، همراهی نکند. فرهادی به شکل دیکتاتورمآبانهای واقعیت مورد نظر خودش را به تماشاگر تحمیل میکند. عدهای میفهمند موقع تماشا چه بلایی سرشان میآید و عدهای نمیفهمند. البته مهم هم نیست. مهم این است که تلخی و درماندگی به همه منتقل میشود و اثرش را میگذارد.
جدایی نادر از سیمین را دوست داشته باشید یا نه، تحت تاثیرش قرار میگیرید. همانطور که قبلا تحت تاثیر
درباره الی... قرار گرفته بودید.
چه کسی گفته بود کارگردان باید دیکتاتور باشد؟ خب، فرهادی هست. دیکتاتور دلسوزی هم هست.
+
نوشته شده در
89/11/23ساعت 14:6 توسط علی مصلح
|
فرزند صبح حرامشدهترین فیلم بهروز افخمیست. اجرا و فضاسازی و توجه به جزئیات در برخی فصلهای فیلم حیرتانگیز است و مالیخولیایی که در سراسر فیلم موج میزند، از
گاوخونی هم بهتر از آب درآمده. افسوس که افخمی در هزارتوی فیلمنامه ضد قصه خودش گم شده و ترکیب سکانسهایی که اغلب به تنهایی اجرای خوبی دارند، به چیزی فراتر از فاجعه تبدیل شدهاند. حتی مشکلات فنی فیلم که باعث شده افخمی فیلم را مال خودش نداند، مانع نمیشود که وسواس و دقت او در ساخت تکتک نماها و پرداخت تکتک میزانسنها دیده نشود.
اگر گاوخونی پشتوانه داستان محکم جعفر مدرس صادقی را داشت، اینجا افخمی نمیدانسته به ایدههایش چگونه نظم دهد. از فیلمنامه بد و مشتت با بهترین کارگردانی هم نمیتوان فیلم خوبی از آب درآورد. مساله مهم دیگر اختلاف افخمی و تهیهکنندگان فیلم بوده و حاصلش فیلمی شده که هیچکس نمیخواهد و نمیتواند از آن دفاع کند؛ فیلمی که دوست و دشمن آن را میکوبند.
فرزند صبح فیلم عذابآوریست، ولی باید یک بار تماشایش را تحمل کرد و برخی فصلهایش را به خاطر سپرد.
+
نوشته شده در
89/11/19ساعت 3:57 توسط علی مصلح
|