تبليغاتX
پستچی همیشه دوبار زنگ می زند
آغاز گفت‌وگوی ماهنامه «فیلم» با پیمان قاسم‌خانی:

مصاحبه كننده: سوال اول این كه این دی‌وی‌دی دزدان زمان (تری گیلیام) من را كی می‌خواهی پس بدهی؟
قاسم‌خانی: اگر می‌دانستم امروز می‌آیی اینجا، می‌آوردم.


آغاز مصاحبه مجله «اینترتیمنت ویكلی» با استیون اسپیلبرگ و جرج لوكاس:

مصاحبه كننده: آقایان! این درست مثل این است كه سوپرمن و بتمن در یك اتاق نشسته باشند.
اسپیلبرگ: یك دقیقه صبر كن ببینم... كی كدومه؟ من می‌خوام سوپرمن باشم، با اون S بزرگ!

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت 15:17  توسط علی مصلح  | 
سال اول راهنمایی که بودم، یک معلم دینی داشتیم که اسمش آقای خضری بود. مهم‌ترین ویژگی آقای خضری این بود که دست به کتک زدنش خوب بود و از سال بالایی‌ها می‌شنیدیم که باید مواظب خودمان باشیم. می‌گفتند او هر جلسه درس می‌پرسد و اگر درست جواب ندهی، با خط‌کش کتک می‌خوری.
آن سال، آقای خضری در یک حرکت ابداعی، به جای خط‌کش چوبی، وسیله نوظهوری برای کتک زدن با خودش حمل می‌کرد؛ یک خط‌کش آلومینیومی ضخیم. هیچ کارکردی نداشت جز تنبیه. ویژگی این وسیله آن بود که وقتی آقای خضری با آن می‌کوبید روی دست بچه‌ها، آلومینیوم به خاطر قابلیت انعطافش قشنگ می‌چسبید به کف دست و نابود می‌کرد. آقای خضری چنان با احساس این حرکت را انجام می‌داد که خط‌کش کج می‌شد و او باید بعد از تنبیه دوباره آن را صاف می‌کرد. تمام آن سال، او با همین خط‌کش سر کلاس می‌آمد و من شاهد بودم که هم‌کلاسی‌هایم چطور وقتی خط‌کش می‌خورند اشک‌شان درمی‌آید.
متاسفانه یا خوشبختانه درسم خوب بود و آن سال، هر سه ثلثش شاگرد اول کلاس بودم. در مدرسه هم بی‌انضباطی نمی‌کردم؛ یک بچه مثبت به معنای واقعی. اواخر سال -اگر اشتباه نکنم اردیبهشت بود- اواخر زنگ دینی که دیگر درس و سوال پرسیدن تمام شده بود و همه در سکوت منتظر زنگ تفریح بودند، رو به بغل دستی‌ام چیزی گفتم و در سکوت مطلق کلاس، صدایم به گوش آقای خضری رسید. بلافاصله احضارم کرد. من با ترس و لرز رفتم و مقابلش ایستادم.
آقای خضری: دستتو بیار بالا.
من: ...
آقای خضری: گفتم دستتو بیار بالا.
دستم را بالا بردم... تق...
آقای خضری: اون یکی.
دست دیگرم را بالا بردم... تق...
خیلی جلوی خودم را گرفتم که گریه نکنم، اما خوب یادم می‌آید که اشک توی چشم‌هایم جمع شد. از پشت پرده اشک، برق نگاه آقای خضری را دیدم.
آقای خضری: آخیش... نمی‌دونی چقدر منتظر بودم که بزنمت. راحت شدم. برو بشین.
این خفیف‌ترین بلایی بود که سر ما می‌آمد. هر کاری کنیم، چنگال‌های گذشته تا مغز استخوانِ ناخودآگاه‌مان فرو رفته و تا لب گور هم بیرون نمی‌آید. من هیچ‌وقت برق نگاه آقای خضری را فراموش نمی‌کنم.

توضیح ضروری:
متولدان محترم دهه‌های شصت و هفتاد! این داستان واقعی است.

+ نوشته شده در  87/02/05ساعت 4:49  توسط علی مصلح  | 
به نسیمی همه‌ی راه به هم می‌ریزد
كِی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد

سنگ در بركه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد

عشق بر شانه‌ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد

آنچه را عقل به یك عمر به دست آورده است
عشق یك لحظه‌ی كوتاه به هم می‌ریزد

آه، یك روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یك كوه به یك كاه به هم می‌ریزد *

* از فاضل نظری

پی‌نوشت: لذت خواندن این غزل عالی را مدیون علیرضا بندری هستم.

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 22:46  توسط علی مصلح 
در سین سیتی جای خیر و شر عوض شده است. پلیس‌ها و سناتورها و كشیش‌ها نمایندگان شر هستند و درعوض، فاحشه‌ها و آدم‌كش‌های روانی و فراری نمایندگان خیر. دو پلیس درستكار در كل فیلم وجود دارند كه هر دو كلك‌شان كنده می‌شود. این یعنی خیر در جبهه شر جایی ندارد.
در اين دنیای سرشار از گناه، فاحشه‌ها از همه صاحب اصول‌تر هستند. آنها در شهر قدیمی (نمادی از اصالت؟) زندگی می‌كنند، مستقل هستند و به كسی باج نمی‌دهند، قوانین مشخصی دارند و در برابر تجاوز ایستادگی می‌كنند.
این دنیای دِفُرمه و مغشوش ظاهرا فقط بر اساس «تخیل» فرانك میلر و رابرت رودریگز خلق شده است. اما بیایید كمی صادق باشیم و دور و برمان را نگاه كنیم. فرقی هم نمی‌كند كجاییم. واقعا در این دنیای «واقعی» نمایندگان خیر و شر همان‌ها هستند كه باید باشند؟ دروغ و ریا و حرص و هوس و دروغ و... - خلاصه كثافت- به همه جا نپاشیده؟ مرزهای سیاهی و سپیدی همچنان پابرجاست؟ جای چیزی عوض نشده؟
صادق باشیم و ببینیم كدام دنيا تحمل‌ناپذيرتر است؛ تخيل يا واقعيت؟

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت 13:0  توسط علی مصلح  | 



+ نوشته شده در  87/01/26ساعت 13:48  توسط علی مصلح 
وضعیت اصغر شاهوردی، صدابردار برجسته سینمای ایران همچنان نامعلوم است. پس از تصادف در سال گذشته، او همچنان در اغماست و هوشیاری ندارد. معاونت امور سینمایی ظاهرا کمکی به خانواده او کرده و رفته پی کارش. مسئولان خانه سینما هم که ظاهرا مشغول پالوده خوردن با روسای دولتی‌شان هستند و وقت رسیدگی به امور صنفی ندارند. ظاهرا آنها حرف‌های آقای وزیر را جدی گرفته‌اند و واقعا «مشاعرشان را از دست داده‌اند». شرم‌آور است. شاهوردی بالای ۲۰ فیلم سینمایی کار کرده و وضعیتش این‌گونه است، وای به حال آنها که اسم و رسم ندارند.
امروز کمال تبریزی نامه‌ای نوشته و خواسته که به وضعیت او رسیدگی شود. به نظرم این بخش از نامه تبریزی به اندازه کافی گویاست: «واقعیت این است که اصغر شاهوردی در خانه‌اش ، تنهای تنها به‌خوابی عمیق و بی‌فرجام فرورفته است و فقط خانواده بی‌پناهش این مصیبت سنگین را بر دوش گرفته‌اند؛ دیگر کسی نیست! اعتنایی وجود ندارد! بیمه‌ای، کمکی، توجه‌ای،حمایتی و پناهی! هیچکدام وجود خارجی ندارند! با هنرمندان عکس می‌گیریم؛ تشویقشان می‌کنیم! جایزه می‌دهیم؛ تحسین می‌کنیم؛ تبلیغات می‌كنیم! افتخار می‌کنیم؛ سخنرانی می‌کنیم و ... دیگر هیچ!».

مرتبط:
برای سکوت اصغر شاهوردی
وضعیت شاهوردی به روایت تصویر
صدابردار «هامون» تنهاست

+ نوشته شده در  87/01/21ساعت 13:7  توسط علی مصلح  | 
«قانون اول جادوگر: مردم احمق هستند. با دادن انگیزه مناسب، تقریبا همه‌شان هرچیزی را باور می‌کنند. از آنجا که مردم احمق هستند، دروغ را باور می‌کنند. چون می‌خواهند باور کنند درست است. یا چون می‌ترسند که شاید درست از آب دربیاید. سرهای مردم پر از معلومات، واقعیت‌ها و اعتقادهایی است که بیشترشان اشتباه هستند، درحالی‌که خودشان فکر می‌کنند همه آنها درست‌اند. مردم احمق هستند؛ آنها به ندرت می‌توانند تفاوت میان دروغ و حقیقت را تشخیص دهند، درحالی‌که مطمئن هستند می‌توانند. به این ترتیب راحت‌تر می‌توان همه را فریب داد». *

* کتاب اول از مجموعه شمشیر حقیقت.

+ نوشته شده در  87/01/11ساعت 19:8  توسط علی مصلح  | 


+ نوشته شده در  87/01/03ساعت 14:36  توسط علی مصلح 
نیکا: صبح بخیر. اصلا خوابیدی؟
مامور 47: یه کمی.
نیکا: می‌دونی، تو می‌تونی روی تخت بخوابی. من گازت نمی‌گیرم. مگه این که پولشو بدی. *

* از آدمکش

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 16:16  توسط علی مصلح 
مرگ آرتور سی. کلارک مرگ تخیل و رویاست. او در نود سالگی در آپارتمانش در سری‌لانکا درگذشت و نویسندگان و علاقه‌مندان ادبیات علمی-تخیلی را یتیم کرد. او در داستان‌هایش بارها آینده را پیش‌بینی کرد که چندتایی از آنها تحقق یافت و گذشت زمان نشان خواهد داد سایر پیش‌بینی‌هایش هم درست از آب درمی‌آید.
او به استنلی کوبریک پیوست تا هردو در فضای لایتناهی به یاد 2001: یک ادیسه فضایی سیر کنند. او این سال‌های آخر را فلج بود، اما دست از کار نکشید و آخرین کارش آخرین برهان به زودی منتشر می‌شود.
جالب است که فرشته مرگ به او هم مانند کوبریک اجازه نداد که انتشار آخرین اثرش را ببیند و امروز ساعت 10:30 صبح، آخرین ادیسه آرتور سی. کلارک را رقم زد.

تکمله:
روز اول سال نو هم خبر آمد که پل اسکافیلد، بازیگر مشهور انگلیسی در سن ۸۶ سالگی مرد. حتما او را در نقش سر توماس مور در مردی برای تمام فصول یادتان هست. واقعا که چه می‌کنه این عزرائیل!

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 11:56  توسط علی مصلح  |