
احتمالا تنها در ایران اتفاق میافتد که یک نفر به عنوان سرمربی تیم ملی فوتبال کشورش منصوب شود، از همان ابتدا شروع به تنشزایی کند، با یکجور ایدآلیسم دنکیشوت وار به همه چیز و همه کس حمله کند، در برابر پاسخ معقول حریف،
پردهدری و حرمتشکنی کند و در انتها هم با
مظلومنمایی خودش را بکشد کنار و بخواهد با شمایلی همچون یک قهرمان که مغلوب شرایط نابرابر جنگ شده،
استعفا دهد.
محمد مایلی کهن هم اینها را ظرف دو هفته انجام داد و اینگونه است که تیم ملی فوتبال ایران در بحرانیترین شرایط یک بار دیگر بدون سرمربی ماند. شاید به مایلی کهن نتوان خرده گرفت، که او به هر حال یک آدم صاحب اختیار و شعور است که میتواند هرگونه خواست سخن بگوید و رفتار کند. اما مدیرانی که او را منصوب یا به قول خودشان با انتصاب او «موافقت» کردند، به واسطه مسئولیت و شخصیت حقوقی خود باید جوابگوی این افتضاح باشند. اگر مایلی کهن رفتار صحیح انجام داده بود، باید حمایتش میکردند و با استعفای او موافقت نمیشد. اما اگر او تخلف کرده بود، باید بلافاصله برکنارش میکردند. اما آنها در نهایت انفعال، یک بار دیگر نشستند و دل به اتفاقات خوش کردند. همانطور که درباره علی دایی هم چنین کردند. اگر در بازی با عربستان، تماشاگران آنگونه به دایی حمله نمیکردند و شکست تیم ملی در غیبت رئیس جمهور رقم میخورد، به احتمال زیاد او هنوز سرمربی تیم ملی بود.
اما مهمتر از فوتبال و تیم ملی و جام جهانی، آن است که اگر کلیه امور اینگونه اداره شود و نورافکنی مانند رسانهها و برنامههای ورزشی بر روی آنها تابیده نشود -که نمیشود- وای به حال همه ما. اگر آنچه در مدیریت فوتبال میگذرد، مدل کوچکی باشد از مدیریت کلان، ما چگونه باید به آینده امیدوار باشیم؟
+
نوشته شده در
88/02/01ساعت 18:7 توسط علی مصلح
|
نور آبی لعنتی!
پینوشت: به چه فنایی رفتم.
+
نوشته شده در
88/01/28ساعت 0:30 توسط علی مصلح

Daniela: I went south. When my bus was near Chillan, it stopped. I went out for a smoke. Then a guy approached me and asked for a light. I handed him my lighter. He looked at me. I looked at him. I put out my cigarette and left with him.
Bruno: Really?
Daniela: We went to a motel. There we kissed each other. I' m sure he noticed how nervous I was. He asked me what was the matter. And I told him about Rodrigo. He did something Rodrigo never would. He put me to bed, fixed my covers, touched my hair, and told me a story till I fell asleep. *
* En la cama
+
نوشته شده در
88/01/25ساعت 15:12 توسط علی مصلح
|

Celine: I have this awful, paranoid thought... that feminism was mostly invented by men so they could fool around more... "Woman, free your mind, free your body. Sleep with me. We're all happy and free, as long as I can fu*k as much as I can. " *
* Before Sunrise
+
نوشته شده در
88/01/24ساعت 4:10 توسط علی مصلح
|
اینجاست که آدم از تخیل ناب سرریز میشود. وقتی دو موجود فراطبیعی روی پلههای کتابخانه «اداره تحقیقات و دفاع ماوراءالطبیعه» ولو میشوند، به ترانه
Can't Smile Without You گوش میدهند، با آن همخوانی میکنند، آوایش کل مرکز زیرزمینی را برمیدارد و به گوش محبوبهایشان میرسد.
دیگر از سینما چه میخواهیم؟
+
نوشته شده در
88/01/12ساعت 3:46 توسط علی مصلح
|

تنهایی، سرگردانی و درماندگی میشل ویلیامز شکننده و در آن شهر کوچک ِ لخت و عور به اندازه کافی دردناک است، اما کارگردان به این اکتفا نمیکند. همه چیز را از وندی میگیرد تا بدانیم قرار نیست هیچ چیز بهبود یابد. همه چیز در جهت از دست دادن و گذشتن است.
وندی میخواهد به آلاسکا برود، احتمالا برای کار. او خواهر و شوهر خواهری دارد که فقط یک بار از پشت تلفن صدایشان را میشنویم. وندی ظاهرا کسی را ندارد. چیزی هم ندارد که بماند. برای همین با هوندا اکورد مدل 1988 و لوسی، سگ قهوهای وفادارش راه افتاده به سمت آلاسکا. پول کم دارد برای این سفر دراز. تا انتها متوجه نمیشویم چرا از همه چیز گذشته و آواره شده. برای فرار از مردم؟ فرار از زخمهای درون؟ مهم هم نیست. مهم این است که از همه چیز گذشته و خودش مانده و سگش و یک ماشین عتیقه.
فیلم، برشی را نشان میدهد که وندی با یک ماشین از کار افتاده در شهر گرفتار میشود. برای خرید غذای لوسی دزدی میکند، به دام میافتد و وقتی پس از چند ساعت بازمیگردد، لوسی وفادار دیگر مقابل فروشگاه منتظرش نایستاده. او شهر و جنگلهای اطراف شهر را زیر و رو میکند برای یافتن لوسی. عاقبت به کمک نگهبان پیر که تنها همدم او در شهر از ریخت افتاده است، لوسی پیدا میشود. اما زمانی که فهمیده ماشینش قابل تعمیر نیست. سراغ لوسی میرود، برای آخرین بار با او بازی میکند و وقت وداع قول میدهد که بازگردد. بعد تنها راه میافتد و به سوی سرنوشت میرود.
وندی و لوسی درباره همین است؛ برای رفتن باید از همه چیز بگذری. باید همه چیز را از دست بدهی تا رفتن معنایش کامل شود.
+
نوشته شده در
88/01/07ساعت 12:43 توسط علی مصلح
|
نداریم.
+
نوشته شده در
87/12/30ساعت 2:59 توسط علی مصلح
دردناکتر از خود درد، عادت کردن به درد است. آن وقت است که دیگر از مرگ هیچ چیز باخبر نمیشوی.
+
نوشته شده در
87/12/27ساعت 10:27 توسط علی مصلح

اگر از یکی دو بدسلیقگی آشکار اعضای آکادمی فاکتور بگیریم، اسکار 2009 نباید خیلی مخالف سرسخت داشته باشد. موفقیت خیره کننده
میلیونر زاغهنشین تقریبا قابل پیشبینی بود و از چند روز قبل میشد حدس زد جوایز بهترین فیلم و کارگردانی به فیلم دنی بویل میرسد. درباره موسیقی و ترانه و فیلمبرداری هم باید به داوران حق داد و آن سه رشته دیگر هم یاد کسی نمیماند. مهم اسکار فیلم و کارگردانی است که لقب میشود و مدام برای برندگانش به کار میرود.
میلیونر زاغهنشین اگر شاهکار نباشد، فیلم مهمی است. یکجور تقاطع میان هالیوود و بالیوود و بامزه است که سازنده آن نه هندی است و نه آمریکایی. یک بریتانیایی که با هر دو فرهنگ به شکل طبیعی آشنایی دارد، باید این فیلم را میساخت.
اهمیت دیگر فیلم در آن است که بویل نشان میدهد مضمون و محتوا مهم نیست. آنچه اهمیت دارد، زاویه دید و شیوه پرداخت است. چه کسی جز او میتوانست از داستانی تا این حد بیمنطق و احساساتی و به معنای واقعی کلمه «هندی» چنین فیلمی بسازد؟ پشت نماها و فضاسازی و موسیقی و روایت
میلیونر زاغهنشین میتوان کارگردان
تریناسپاتینگ را به جا آورد. ساختارش به همان اندازه آوانگارد و دیوانهوار است و این هنر کمی نیست.
بویل کاری کرد که درباره فیلمش یکجور توافق عمومی ناخودآگاه به وجود آمد. دیدن فیلم او تجربه لذتبخشی است و نکته جالب و مهم به این برمیگردد که مخاطب عام و خاص در این لذت شریک میشود. با وجود رقبای سرسختی مثل
کتابخوان و
شک و
میلک، کمتر کسی میتوانست تصور کند
میلیونر زاغهنشین اسکار نگیرد که گرفت و همه راضی و خشنود شدند.
دیگر نکته قابل پیشبینی امسال جایزهای بود که کیت وینسلت گرفت. او برای
کتابخوان روی صحنه رفت، اما کارش در
جاده انقلابی هم طبیعتا برجسته شد. دو نقش دشوار در یک سال لیاقت جایزه بردن را دارد. جایزه پنهلوپه کروز برای فیلم وودی آلن هم انتخاب استانداردی بود. او جوایز مهم سال را برای همین نقش گرفته بود و طبیعی بود که آکادمی هم ریسک نکند و مثلا به ویولا دیویس برای آن تکسکانس به یاد ماندنی
شک جایزه ندهد.
بدسلیقگی اصلی هم جایزه ندادن به میکی رورک بود و اهدای جایزه به شان پن. مقایسه میان این دو جنس بازیگری چندان آسان نیست، اما رورک پس از سالها فرصت اسکار گرفتن داشت و آکادمی هم پس از سالها میتوانست از یکی از چهرههای مهم خود بهحق تقدیر کند و این فرصت از دست رفت تا شان پن برای بازی در نقش هاروی میلک همجنسگرا اسکار بگیرد. اتفاقی که حتی خود او را شگفتزده کرد. پن شاید میدانست چه فرصتی از دست رفته که در پایان نطق خود از «احیا» شدن رورک سخن گفت و او را «برادر» خواند.
شگفتی مهم امسال در رشته اسکار خارجی رخ داد که اعضای آکادمی نشان دادند همیشه چیزی برای غافلگیر کردن تماشاگران در آستین دارند. آنها جایزه را به
والس با بشیر یا
کلاس ندادند و ناشناختهترین نامزد این رشته را برای جایزه دادن انتخاب کردند؛
درگذشتنها از ژاپن.
لحظاتی که ده بازیگر سرشناس درباره ده نامزد بازیگری نقش اول روی سن حرف زدند، احتمالا بهترین خاطرهای است که از اسکار 2009 به جا میماند. شوخیهای رابرت دنیرو و خندههای شان پن، نطق احساساتی ماریون کوتیار و بغض کیت وینسلت و البته بیتفاوتی میکی رورک در برابر حرفهای بن کینگزلی.
اعضای آکادمی امسال در رشته بازیگر نقش مکمل مرد در برابر یک دوراهی خطرناک بودند؛ انتخاب از میان دو بازی جنونآمیز و فوق تصور از هیث لجر و مایکل شانون. یکی برای
شوالیه سیاه و دیگری برای
جاده انقلابی. آنها ریسک کمتر را انتخاب کردند و به هیث لجر جایزه دادند تا دومین اسکار بازیگری پس از مرگ در تاریخ جوایز آکادمی به نام او ثبت شود. جایزه ندادن به لجر و بازی حیرتانگیزش در نقش ژوکر از آن لکههای ننگی بود که تا ابد از پیشانی آکادمی پاک نمیشد.
+
نوشته شده در
87/12/05ساعت 12:9 توسط علی مصلح
|

Ray: I killed a little boy!
Ken: Then save the next little boy.
+
نوشته شده در
87/12/02ساعت 16:9 توسط علی مصلح